خلاصهء بحث
پس اين مسأله كه آمدهاند حدوث را به حدوث ذاتى و حدوث زمانى تقسيم كردهاند يك ريشهء اسلامى دارد و يك ريشهء فلسفى ، و يا به تعبير ديگر يك ريشهء نقلى دارد و يك ريشهء عقلى : ريشهء نقلىاش اين است كه عالم حادث است ؛ ريشهء عقلى قضيه اين است كه سلسلهء حادثها در يك جايى پايان نمىپذيرد ؛ در « ابتدا » به يك جا ختم نمىشود و به يك آغاز زمانى نمىرسد . اينجاست كه اين مشكل به وجود مىآيد كه ما اگر قائل به قدم زمانى عالم بشويم قائل به تعدد واجب الوجود شدهايم . آن وقت مسألهء مناط نيازمندى به علت بود كه اين مشكل اساسى را بهطور كلى حل كرد .
بعد هم با تفسيرى كه در معنى حدوث مىشود كه حدوث مسبوقيت وجود شىء به عدم است و اين دو گونه است : مسبوقيت وجود شىء به عدم مقابل و مسبوقيت وجود شىء به عدم مجامع ، گفتند پس تعبير اسلامى قضيه هم درست است ، زيرا مسألهء اينكه عالم حادث است جز اين نيست كه عالم مسبوق به عدم است ، منتها هميشه بيش از يك نوع عدم كه همان عدم مقابل است به ذهن شما خطور نكرده است و حال آنكه ما نوع ديگر از عدم هم كشف كردهايم كه آن عدم مجامع است .
و نظير اين مسائل زياد است . مىگويند مثلًا ما در معارف اسلامى داريم كه «
وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ »
« 1 » يعنى ما موازين قسط را در قيامت مىنهيم . در .
هامش
( 1 ) . انبياء / 47 .