آن حكم مىكند ؛ در صورتى كه اينجا هم مسأله خيلى دقيقتر و پرپيچ و تابتر و عميقتر از اين حرفهاست .
معمولًا اينچنين مىگويند - و ما هم بحث را از همين جا شروع مىكنيم - كه :
معرفت علمى عبارت است از يك بررسى ( يعنى بررسى جزئيات ) و بعد ارائهء يك تئورى ( يعنى يك حدس يا فرضيه كه ابتدا براى تفسير و توجيه اين جزئيات به ذهن انسان مىآيد ) و بعد هم آزمون و عمل و آزمايش و بالأخره در مرحلهء چهارم ارائهء قانون كلى « 1 » .
كسانى كه همهء معرفت را عبارت از اين سير چهار مرحلهاى مىدانند چنين فكر مىكنند كه پس معرفت يك امر سادهاى است ؛ معرفت يك رابطهء متقابلى است ميان ذهن و خارج كه ابتدا انسان مىرود سراغ جزئيات و آنها را مورد بررسى قرار مىدهد ( مرحلهء بررسى ) كه اين مرحله به خارج مربوط است . بعد از مرحلهء بررسى نوبت به ذهن مىرسد ؛ يعنى ذهن تحت تأثير خارج قرار مىگيرد و يك تئورى يا فرضيه مىسازد ( مرحلهء تئورى ) . بعد بار ديگر سراغ خارج مىرود ؛ يعنى همين قدر كه ذهن اين تئورى را ساخت آن وقت به سراغ خارج مىرود و آزمايش مىكند تا ببيند در عمل ، اين تئورى درست از آب درمىآيد يا نه ( مرحلهء آزمايش ) . پس سير ما به اين ترتيب بود كه اول رفتيم به خارج ، بعد سير كرديم و آمديم به ذهن ، بعد دومرتبه از ذهن رفتيم به خارج . همين قدر كه آزمايش كرديم اگر اين تئورى ما در مرحلهء آزمايش درست از آب درآمد آن وقت مىگوييم اين تئورى به مرحلهء تحقق و به مرحلهء اثبات رسيده است و آنگاه از آن يك قانون كلى علمى مىسازيم ( مرحلهء چهارم ) .
در همين جا روى اين مطلب بايد دقت كرد . در اينجا ذهن دو كار مىكند كه اين دو كار توجيهش تا اندازهاى مشكل است و باز بايد روى خود ذهن كار كرد تا ببينيم ذهن اين كارها را روى چه ملاكى انجام مىدهد .
هامش
( 1 ) . چون بحث ما روى شناخت است و شناخت هم روى كليات است ؛ يعنى معرفت و شناختى كه ما مىگوييم معرفت به جهان داريم ، معرفتهاى كلى را مىگوييم . معرفتهاى جزئى كه « معرفت سطحى » ناميده مىشود مورد بحث نيست .