و يا آنطور كه هگل مىگويد ، كه فاصله و ديوار ميان ذهن و خارج را برمىدارد و فكر مىكند اينهمه معانى و مفاهيم كه در ذهن هست عين اينها در خارج است ، يعنى خارج را توسعه مىدهد . مقولات خودش را هم به يك شكلى بيان مىكند كه گويى اصلًا ذهن عين خارج است و خارج عين ذهن است . البته درواقع از نظر هگل ذهن اصل است ؛ يعنى او فكر مىكند هرچه كه ذهن عمل مىكند همان است كه خارج دارد عمل مىكند ، و حال آنكه قطعاً اينطور نيست . ذهن براى خودش طرز كارى دارد كه درعين اينكه با آن طرز كارِ خودش به شناخت نائل مىشود ولى يك طرز كارى كه مو به مو هماهنگ با خارج باشد و همانطور كه خارج عمل مىكند ذهن عمل كند و همانطور كه ذهن عمل مىكند خارج عمل كند نيست . مثلًا ذهن قياس تشكيل مىدهد ، اين حرف بىپايهاى است كه بگوييم عين همان قياس در خارج تشكيل مىشود « 1 » .
ولى با اين بيانى كه ما گفتيم مشكل شناخت حل مىشود بدون آنكه نظريهء عاميانهء ماديين را در اينجا قبول كرده باشيم و ذهن را فقط يك آينهء سادهء منعكس كنندهء عالم عين بدانيم كه با اين نظريه به هيچ وجه شناخت قابل توجيه نيست ، و بدون آنكه نظريهء كانت را بپذيريم كه خودش در زمان خودش به اشكال مهم آن دچار شده است ، و بدون آنكه نظريهء هگل را بپذيريم ، و بدون آنكه به اين بن بست دچار شويم كه چگونه است كه با اينكه ذهن اينهمه معانى و مفاهيم دارد كه در خارج از آنها اثرى نيست - به آن معنا كه از معقولات اوليه اثر هست - درعين حال همين معانى و مفاهيمى كه در خارج از آنها اثرى نيست مىتوانند ابزار معرفت و شناخت واقع شوند . مشكل شناخت به اين صورت حل مىشود .
ظرف عروض و ظرف اتصاف
يك مطلب باقى ماند و آن اينكه قبلًا وعده داديم كه بگوييم اين تعبيرى كه .
هامش
( 1 ) . - او عالم را گويى يك انسان واحد فرض كرده است .
استاد : تقريباً . عالم را يك شىء واحد ديده است كه دو چهره دارد و دو وجهه دارد ، ولى بيشتر ، عالم را انسان ديده است نه اينكه انسان را عالم ديده باشد . ماديين برعكس ، انسان را عالم مىبينند .