اصلى ، خود آنها بودند ، يعنى همان امور مشتركى كه حيوان و انسان بهطور متساوى آنها را در ذهن خودشان منعكس مىكنند .
اين معانى و مفاهيم را كه تصوير مستقيم خارج نيستند اما به وسائطى از خارج گرفته شدهاند بايد « مفاهيم غيرمستقيم » ناميد . معقولات اوليه را بايد گفت « مفاهيم مستقيم » و اينها را بايد گفت « مفاهيم غيرمستقيم » .
پس معقولات ثانيهء منطقى به نوعى شناخت را گسترش مىدهند و اينها به نوع ديگر . معقولات ثانيهء منطقى به اين نحو شناخت را گسترش مىدهند كه مفاهيم و معقولات اولى وقتى در ذهن مىآيد فقط نوعى سعه پيدا مىكند . كليت ، جزئيت و امثال اينها از اين قبيل است . ولى اينها به نوع ديگر شناخت و معرفت انسان را گسترش مىدهند و به نوع ديگر ابزار شناخت انسان واقع مىشوند .
حل مشكل شناخت
اگر بخواهيم به اين نظريهء سادهء نافيلسوفانهء كسانى كه اصلًا در عمق مسائل فلسفى وارد نيستند بچسبيم و بگوييم ذهن كارش فقط منعكس كردن صور اشياء است از خارج و بعد هم چشمهايمان را ببنديم ، بسيار خوب ، بحثى نداريم ؛ ولى اگر چشمهايمان را باز كنيم همانطور كه فيلسوفانى از هيوم به اين طرف و بالخصوص كانت و از كانت به اين طرف چشمهايشان را باز كردند مىبينيم با اين حرف نمىشود معرفت و شناخت را توجيه كرد . ذهن ما آن قدر معانى و مفاهيم دارد كه اصلًا قابل تصور نيست و امكان ندارد كه ما اينها را صورت اشياء خارج بدانيم . مگر چيزى به نام « كليت » در عالم خارج وجود دارد كه در ذهن ما صورتى از كليت هست ؟ مگر چيزى در خارج به صورت يك پديده وجود دارد به نام ضرورت ؟ مگر همانطور كه سفيدى وجود دارد ضرورت هم وجود دارد تا بعد بگوييم ذهن ما آن را از خارج گرفته است ؟ .
وقتى اينطور نيست ، خواستند راه حل پيدا كنند ، دنبال آن راه حل رفتند كه نه ، اينها يك معانىاى است كه ذهن بالفطره با خودش دارد . ذهن آنچه را كه از بيرون مىگيرد با آنچه از خودش دارد ، ايندو را به يك شكلى با يكديگر تركيب و مخلوط مىكند و از اينجا فكر به وجود مىآيد .