نمىكند ؛ هرچه موجود شده است وجودش ضرورت داشته است .
حال خود اين « ضرورت » چگونه صفتى است ؟ آيا اين سقوط يا هر حادثهء ديگرى كه متصف مىشود به ضرورت ، اين ضرورت يك چيزى است در كنار آن يا يك امر متصف مىشود به اين صفت بدون آنكه اين صفت يك حالت ضميمه نسبت به موصوف خودش داشته باشد ؟ اين شقّ دوم صحيح است ؛ يعنى از حاقّ ذات وجود ، صفت ضرورت انتزاع مىشود .
امكان هم همينطور است . صفات ديگر مثل امتناع ، شيئيّت ، قوه ، فعل ، حدوث ، قدم ، وحدت ، كثرت هم همينطور است ، كه ادامهء اين بحث را با توضيح بيشتر به درس بعد موكول مىكنيم .
آن وقت رابطهء اينها با خارج قهراً يك رابطهء نزديكترى خواهد بود تا رابطهء معقولات ثانيهء منطقى با خارج ، و تأثير اينها در شناخت هم يك تأثير بيشتر و بهترى خواهد بود « 1 » .
هامش
( 1 ) . - شايد بىمناسبت نباشد كه در اين بحث از اول يك بحث تحليلى از مقصود از شناخت به عمل آيد ؛ يعنى اين هم مىشود يك مدخلى براى بحث باشد كه بگوييم اصلا غربيها از شناخت چه مقصودى دارند . مثلًا اگر روى همين حرف تكيه بشود كه هرچيزى كه در ذهن است بايد ضرورتاً به صورت مادى و ملموس در عالم خارج باشد تا « شناخت » باشد ، در اين صورت بايد به آنها بگوييم اين اصلا نمىتواند شناخت باشد .
استاد : نه ، [ نيازى به اين بحث نيست ] . خود شناخت تقريباً يك تعريف بديهى و مشتركى دارد كه همه بر آن تكيه مىكنند . شناخت معنايش آگاهى پيدا كردن و آگاه شدن به آن مورد شناخت است . منتها ما ديديم كه نوع آگاه شدن فرق مىكند . يك نوع آگاه شدن آگاه شدن سطحى است كه مشترك ميان حيوان و انسان است ، آن گونه كه يك انسان يا حيوان خانهء خودش را مىشناسد و كوچهء خانهء خودش را مىشناسد و يا يك سگ صاحب خودش را مىشناسد . و يك نوع ديگر ، شناخت علمى است كه شناخت علمى مساوى است با كليت و قانون بودن و رابطهء ضرورى برقرار بودن .
پس در اينكه در تعريف شناخت اين معنى مستتر است كه شناخت يك نوع آگاهى است و همان است كه حكماى ما مىگويند ( گو اينكه وقتى اسمش را بياوريد از آن فرار مىكنند ) و در باب وجود ذهنى هم گفتيم هركسى تصورش از شناخت و معرفت همين است ، منتها وقتى مىبينند اينكه ما مىگوييم به عالم خارج شناخت داريم و آگاه هستيم معنايش اين است كه عالم خارج در ذهن ما وجود دارد همه وحشت مىكنند . خيال مىكنند عالم خارج با وجود عينىاش در ذهن ما وجود پيدا مىكند . اما اگر همين را به صورت معكوس عرضه بدارى ، بگويى : من يك سلسله آگاهيهايى دارم ، آيا همانهايى كه در ذهن من است همانها در خارج وجود دارد يا آنهايى كه در ذهن من است همه خيال