چشم » را او دارد ، او واقعاً چيزى در خارج ندارد .
در آن مثالِ كميت نيم مترى هم همينطور است . درواقع « نيم متر » آن است كه اين اندازه را دارد و غير از آن را ندارد ؛ [ نداشتن غير از نيم متر ] به معنى سلبِ داشتن يك چيزى است . ولى ذهن بعد سلبِ داشتن يك چيز را به معنى داشتن آن سلب اعتبار مىكند . لذا بعد مىگوييم : اين شىء اين حد را دارد . « اين حد را دارد » مساوى است با اينكه آن وجودها را ندارد ، مساوى است با اينكه غير از اين وجود ، آن وجودها را ندارد .
ابتدا و انتها هم همينطور است . مثلًا مىگويم : « سِرْتُ من البصرة الى الكوفة » يعنى حركت را از بصره آغاز كردم و به كوفه پايان دادم . اين حركت من ابتدا دارد . اين « ابتدا دارد » را اگر خوب روى آن فكر كنيم مىبينيم معنايش اين است كه اين حركت ، وجودش يك چنين وجود محدود و كوچكى است كه ديگر آن طرفش وجود حركت نيست ، قبل از آن مرتبهء وجودىاش ديگر وجود حركت نيست . بعد آن « نيست » به معنى « هست نه » اعتبار مىشود و اسمش مىشود ابتداى حركت از اين طرف . از آن طرف هم تا اينجا هست و بعد از آن ديگر نيست . بعد آن « ديگر نيست » به صورت « هست نه » اعتبار مىشود « 1 » ؛ و ذهن آن قدر از اين اعتبارات دارد كه الى ماشاء اللَّه و همينها منشأ شناخت است .
ذهن از اين انتزاعات بسيار دارد و در موارد زيادى اين گونه عمل مىكند . ذهن اول مىآيد يك چيز را از خارج برمىدارد . مثلا اين انسان را مىبيند كه چشم ندارد .
اول ، حكمى كه مىكند اين است كه هيچ چيزى را براى خارج اثبات نمىكند ، فقط رفع مىكند ؛ ذهن فقط سرش را بلند مىكند و مىگويد : « ليس هذا ببصير » ( اين .
هامش
( 1 ) . - اين ابتدائيت و انتهائيت كه آنها را معنى حرفى حساب مىكنيد از قبيل محمول من صميمه مىشود .
استاد : وقتى كه به صورت محمول درمىآيد . . .
- ولى آن قسمتهاى عدم و ملكه يعنى آن مثالهايى كه در مورد عدم و ملكه فرموديد مثل كورى از قبيل نفاد است كه فلاسفه درمورد نقطه و سطح و امثال اينها مىگفتند ؛ يعنى مرجعش به امر عدمى مىشود .
استاد : مىدانم ، ولى حرف ما اين است كه مىگوييم بعد كه اعتبار شد اينطور است .
حال اين مطلب را در اينجا عرض مىكنم كه تمام اعدام در نهايت امر برمىگردند به معانى حرفيه ( كه اين مطلب در بعضى كلمات خود مرحوم آخوند هم هست ) يعنى همهء اعدام اول معنى حرفى هستند و بعد تبديل مىشوند به معنى اسمى .