تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 285

مساهمون:

ص٢٨٥
شخص بصير نيست ) . هيچ چيزى را براى خارج اثبات نمىكند ، فقط از خارج نفى مىكند ، برمىدارد . بعد در مرتبهء دوم همين برداشتن چيزى از چيزى را يعنى برداشتن محمول از موضوع را به منزلهء « داشتن موضوعْ اين نداشتن را » اعتبار مىكند . بعد مىگويد كه اين شخص كور است ؛ من زيد را مىشناسم كه كور است . آن شخص بصير است و اين شخص كور است . و همين انتزاعات چقدر كمك مىكند به شناخت ! يا مثلا مىگويد اين شىء نيم متر است و آن شىء يك متر . « نه » ها كه به صورت « هست نه » درمىآيد باعث مىشود كه شناخت پيدا شود ؛ و الّا اگر ذهن ما اعدام را به هيچ نحو - ولو به صورت نفى و طرد - درك نمىكرد شناخت ما بسيار ناقص بود . اگر ذهن ما از نيم متر فقط جنبهء مثبتش را مىديد و « بيشتر از اين ندارد » را نمىديد و بعد هم آن را به صورت يك حدى برايش اثبات نمىكرد و در نيم متر هم فقط جنبهء مثبتش را مىديد و در يك متر هم فقط جنبهء مثبتش را مىديد آن وقت اصلا كميت براى ذهن مفهوم نداشت و شناخت اين اشياء براى انسان ابداً معنى و مفهوم نمىداشت .

مفهوم وجوب ، امكان و امتناع از معانى حرفى . و مفاهيم انتزاعى و معقولات ثانيهء فلسفى است

ما اكنون به سراغ معانى و مفاهيم ديگر مىرويم . مفهوم امكان ، مفهوم وجوب و مفهوم امتناع از اين قبيل‌اند . ما اين معانى را به صورت يك سلسله صفات به اشياء خارجى نسبت مىدهيم . مثلًا مىگوييم وجود فلان حادثه در فلان شرايط ضرورى است . مىگوييم اگر سنگ را در هوا از بالا به طرف زمين رها كنيم و هيچ عايق و مانعى در كار نباشد سقوط سنگ ضرورى است . ما صفت ضرورت را به اين حادثه نسبت مىدهيم ، مىگوييم سقوط متصف به ضرورت است . اين مسألهء ضرورت ، ديگر يكى از رايج ترين و شاه عباسى ترين مسائل علمى است ، كه اين جديديها گاهى از آن تعبير به « جبر » مىكنند و مثلًا مىگويند قوانين جبرى بر عالم حاكم است و يا حكماى ما مىگويند : « كلّ ممكنٍ محفوفٌ بالضرورتين أو بالامتناعين » و يا مىگويند : « الشىء مالم يجب لم يوجَد » يعنى هرچيزى مادامى كه به حد وجوب و ضرورت نرسد وجود پيدا