مىشود بر آب ، يك حالتى است كه اين حالت ضميمه مىشود به ذى الحالة .
اما اين معانى - كه داريم دربارهء آنها بحث مىكنيم - اينطور نيستند . اينها نه وجود مستقل و بىنياز از اشياء ديگر دارند و نه حتى به صورت يك حالتِ ضميمه شده به اشياء در خارج وجود دارند . پس اينها چگونهاند ؟
مقصود از اينكه ظرف اتصاف اين معقولات خارج است چيست ؟
اينها به صورت يك صفت در خارج وجود دارند كه اين صفت هيچ وجودى ندارد مگر وجود همان خود موضوع ؛ يعنى آن موضوع همانطور كه مصداق ماهيت خودش هست مصداق اين هم هست . از اين جهت است كه اينها را مىگوييم « معانى انتزاعى » . اينها همه - و اگر نگوييم « همه » لااقل بايد بگوييم « غالباً » - چيزهايى هستند كه نحوهء وجودشان در خارج از قبيل وجود معانى حرفيّه است كه در ذهن گاهى به معنى اسمى تبديل مىشوند ولى در خارج اينچنين نيستند . مثال مىزنيم :
مىگوييم « ابتداى حركت » . آيا هر حركتى ابتدا دارد يا ابتدا ندارد ؟ لااقل بعضى حركات ابتدا دارند . حال ما روى هر حركتى بحث نمىكنيم ؛ حركاتى را درنظر مىگيريم كه ابتدا دارند . مثلًا حركت يك مگس را درنظر مىگيريم كه از اين ديوار حركت مىكند ، مىرود آن طرف مىنشيند . اين مگس حركتش يك ابتدا دارد .
« ابتدا » براى حركت چگونه حالتى است ؟ چگونه صفتى است ؟ آيا جزئى از اين حركت را ما مىگوييم « ابتداى حركت » ؟ مثلًا اين حركت كه يك دقيقه طول كشيده است آيا يك ثانيه ، يك دهم ثانيه ، يك صدم ثانيه ، يك ميليونيم ثانيه از اين حركت يعنى جزئى از اين حركت را ما مىگوييم « ابتداى حركت » ؟ نه ، هرجزء حركت را كه درنظر بگيريم باز خود آن جزء حركت نيم اول دارد و نيم آخر ، ابتدا دارد و انتها ، همهاش نمىتواند ابتدا باشد . پس ابتداى حركت چيست ؟ ما حد اوّلى از حركتى را كه محدود به دو حد و دو نهايت است « ابتدا » و آن حد آخرى را « انتها » مىگوييم ، ولى حد حركت كه حركت نيست .
اين درست مثل اين است كه ما يك كميت غيرحركت داشته باشيم . فرض كنيد ما يك جسم يك مترى داريم . اين جسم يك مترى هم دو طرف دارد : « اين طرف » و « آن طرف » . آيا طرفش جزئى از خودش است ؟ آيا يك ذرهاى از آن را مىگوييم