تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩
براى ما شناخت پيدا مىشود . بنابراين آن اشكال و آن بن بستى كه در نظريهء اختلاطى كانت وجود داشت - كه ذهن با دو سرمايهء مختلف كار مىكند و عناصر معرفت ما دو نوع است كه يكى به منزلهء تار است و يكى به منزلهء پود - به اين ترتيب حل مىشود . نظريهء كانت اين بود كه ذهن از خودش سرمايهء مستقلى دارد ، يك سلسله معانى و مفاهيم پيش ساختهء فطرى ازخودش دارد قبل از اينكه اساساً رابطه‌اى با خارج داشته باشد ؛ خارج هم يك سلسله صور حسى را مىآورد ، بعد اين دو سرمايه به نحوى با هم مخلوط مىشوند و از تركيب اينها شناخت پيدا مىشود ؛ نه ، اين‌طور نيست . ذهن شناخت را اينچنين به وجود نمىآورد . كانت هم به اين معانى و مفاهيم توجه پيدا كرده است . ازنظر كانت همين معقولات ثانيهء ما همه جزء مقولات اوست . همين كليت ، جزئيت و همهء اين معانى را جزء مقولات خودش مىآورد ولى خيال مىكند كليت يا جزئيت يك عنصر پيش ساختهء فطرى است كه قبلًا وجود داشته است . ابداً چنين نيست . اگر معقولات اوليه وارد ذهن نمىشد نه كليتى در ذهن بود و نه غير كليت . اصلًا كليت جز اين نيست كه محسوسات اوّلى وارد خيال شوند و بعد در ظرف عقل كه آمدند سعهء وجودى پيدا مىكنند . اين سعهء وجودى همان كليت است نه چيز ديگر . پس كليت برمىگردد به نحوهء وجود معقولات اوليه در ذهن نه اينكه يك معقولى در عرض معقولات اوليه در ذهن اضافه و علاوه بشود « 1 » .
هامش
( 1 ) . - آيا اين نظريه‌اى كه مىفرماييد مبتنى بر اين نيست كه ما وجود كلى طبيعى را بپذيريم و ماهيتى را فرض كنيم يعنى اثبات كنيم ، و الّا اگر اين‌طور نباشد كه نمىتوانيم بگوييم « همان ماهيتِ » شىء خارجى است كه در ذهن مىآيد و وجود ديگرى پيدا مىكند به نام وجود حسى و باز « همان ماهيت » است كه به عالم خيال مىرود و سعهء بيشتر پيدا مىكند و باز « همان ماهيت » است كه در عالم عقل مىرود و باز سعهء بيشترى پيدا مىكند . استاد : اين البته درست است . اگر توجه كرده باشيد الآن كه من اين مطلب را گفتم قضيهء كلى طبيعى هم حل شده است ؛ يعنى كلى طبيعى در خارج وجود دارد . اشتباهى كه هميشه مىكنند اين است كه وقتى سخن از « كلى طبيعى » به ميان مىآيد انسان خيال مىكند كه چيزى در خارج وجود دارد با صفت كليت . چنين چيزى محال است . همهء كسانى كه اين بحثها را كرده‌اند و وارد نبوده‌اند خيال كرده‌اند كه مسألهء كلى طبيعى اين است كه مثلا انسان كلى در خارج وجود دارد . بعد گفته‌اند آيا يك انسان كلى در خارج وجود دارد ؟ ! آخر انسان كلى كه محال است در خارج وجود داشته باشد . كليت يك معقول ثانى منطقى است ، محال است در خارج وجود داشته باشد . انسان در خارج وجود دارد . حقيقت اين است كه آن چيزى كه به آن « كلى طبيعى » مىگويند حتى اطلاق لفظ « كلى » بر آن مَجاز است ، بلكه « طبيعى » يا « طبيعت » بايد بگويند . آن معنايى كه به آن « طبيعى » و احياناً « كلى طبيعى » مىگويند آن چيزى است كه در ذات خودش نه كلى است و نه جزئى . پس بحث دربارهء « انسان » است نه « انسان كلى » . آيا « انسان » كه در ظرف ذهن كلى است در خارج وجود دارد ؟ انسان در ظرف ذهن كلى است ، اما من دارم خود « انسان » را مىگويم نه انسان را با قيد كليتش . « انسان » آيا در خارج وجود دارد يا وجود ندارد ؟ واضح است كه انسان در خارج وجود دارد . - البته نه با قيد جزئيت ، چون جزئيت مال خارج است . استاد : ما هم همين‌طور مىگوييم . ما به جزئيت كارى نداريم . مگر ما گفتيم با قيد جزئيت در خارج وجود دارد ؟ او لابشرط است ؛ با همه جور ماهيتى سازگار است و به همه نحو وجود پيدا مىكند . « انسان » در خارج وجود دارد . زيد انسان است نه اينكه زيد انسان كلى است ، نه اينكه زيد انسان جزئى است ؛ زيد انسان است ، زيد مصداق انسان است . اين است مسألهء كلى طبيعى كه ما درباب « كلى طبيعى » به اين مطلب مىرسيم و در اين باره بحث مىكنيم . ولى اغلب اشخاص اين را اشتباه كرده‌اند ، خيال كرده‌اند كلى طبيعى يك امرى است در غير افراد و جداى از افراد ، بعد گفته‌اند آيا كلى طبيعى در خارج وجود دارد ؟ واضح است كه كلى طبيعى با قيد كليت هيچ وقت نمىتواند وجود داشته باشد . با همين بيانى كه ماالآن عرض كرديم معلوم شد كه به آن معنايى كه حكما مىگويند كلى طبيعى وجود دارد ، اصلا بديهى است كه وجود دارد ، چون بحث سر « طبيعى » است . آيا زيد كه در خارج است انسان نيست ؟ آيا زيد فرد انسان است نه خود انسان ؟ مسلّم است كه زيد انسان است . آيا اين سنگى كه در اينجا هست ، اين سنگ سنگ نيست ؟ آيا فرد سنگ است ؟ فرد سنگ است يعنى چه ؟ ! سنگ است ديگر ؛ اصلا خود سنگ است . اين سنگ است ، آن انسان است ، آن ديگرى كتاب است . هيچ شكى در اين مطلب نيست كه كلى طبيعى در خارج وجود دارد .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 279 | مرتضى مطهرى