نظريه است با نظريهء كانت « 1 » .
3 . نوع سوم يك سلسله معانى و صور هستند كه اينها را گاهى « امور اعتباريه » ( به اصطلاح اين مبحث ) « 2 » مىگويند و گاهى « معقولات ثانيهء فلسفى » مىنامند . اينها نوع سومى از معانى و مفاهيم هستند . نه از معقولات اوليه هستند كه صورتهايى باشند از امورى كه در عالم خارج وجود دارند و مستقيماً از راه حواس وارد ذهن شده باشند و نه از معقولات ثانيهء منطقى هستند كه صرفاً حالاتى ذهنى باشند براى .
هامش
( 1 ) . - اينطور كه شما فرموديد مثل اينكه تفاوت خيلى عظيمى بين اين دو نظريه هست .
استاد : بله ، اين تفاوت خيلى عظيم هم هست .
- ولى بنده مىخواهم بگويم كه تفاوت خيلى هم عظيم نيست و مىشود اينها را به هم نزديك كرد ، زيرا بحث ما همانطور كه فرموديد بحث شناخت و شناسايى است و كانت مىگويد شناسايى دوطرف دارد . طرف اولش اين است كه تجربه كنيم و حسى وجود داشته باشد كه اگر آن نباشد اصلا شناسايى نيست . در اين صورت تا آن مرحلهء اول يعنى احساس نباشد ذهن هم خود به خود در شناسايى چيزى نيست .
استاد : در « شناسايى » چيزى نيست ؛ راست مىگويد .
- و اين هم كه گويى به نظر مىآيد كه قالبهايى ساخته وپرداخته شده به آن صورت در اينجا هست و خودش ضمناً يك چيزى هم هست معلوم نيست كه كانت بخواهد مطلب را به اين شكل بگويد .
استاد : نه ، كانت مىگويد چيزى هست ولى آن ، شناخت نيست . چيزى هست ، امور فطرى يا فطريات هست ولى فطريات ، شناخت نيست . شناخت از وارد شدن امور حسى و تجربى در قالب اين فطريات پيدا مىشود ، ولى چيزى هست . اما اينها مىگويند اصلا چيزى نيست ؛ قبل از اينكه صور حسى وارد ذهن بشود اصلا در ذهن چيزى نيست .
- يعنى اگر به آن صورت استعداد درك كميت ، استعداد درك كيفيت و غيره بگوييم بازهم اين دو نظريه به يكديگر نزديك نمىشود ؟ .
استاد : نه ، استعداد درك مطرح نيست ؛ خير ، نظريهء كانت اين نيست . حرف او بالاتر از استعداد است ، اساساً مربوط به فطريات است . صحبت در مرحلهء استعداد نيست .
- مىتوانيم بگوييم كه استعداد فطرى است .
استاد : نه « استعداد فطرى است » كه مسألهاى را حل نمىكند . استعداد را كه همه مىگويند فطرى است . او مىگويد اصلا اين مقولات ( به قول خود او ) كه به هيچ وجه در خارج وجود ندارد معنى ندارد كه بگوييم از خارج گرفته شده است . راست هم مىگويد .
مىگويد آخر معنى ندارد كه بگوييم كليت ، جزئيت ، اضافه ، حمل و امثال اينها از خارج گرفته شده است . تا اين مقدار راست هم مىگويد ولى او ديگر به اين مطلب نرسيده است كه بعد از آمدن آن معقول اوّلى در ذهن ، اينها به صورت يك صفت در ذهن تحقق پيدا مىكنند . او خيال مىكند قبل از آمدن معقولات اوليه اينها يك تحققى دارند و بعد كه معقولات اوليه آمدند اينها دست به دست يكديگر مىدهند و شناخت پيدا مىشود .
( 2 ) . قبلا گفتيم كه « امور اعتباريه » اصطلاحات بسيار دارد . يك اصطلاحش در همين جاست .