و معدوميت را كه ما به ماهيت نسبت مىدهيم به نحو عرضى و مجازى است . معدوم بالذات عدم است و موجود بالذات هم وجود است و ماهيت به تبع وجود و عدم اتصاف به موجوديت و معدوميت پيدا مىكند . پس قهراً امكان موجوديت و امكان معدوميتش هم غير از آن امكانى است كه اصالت ماهيتى قائل بود .
از نظر اصالت ماهيتى امكان ماهيت يعنى امكان موجود بودن واقعى براى آن و امكان معدوم بودن واقعى براى آن . اصالت وجودى هم همين جا مچش را گرفت كه :
مگر مىشود ماهيتى كه در ذاتش نه موجود است و نه معدوم موجود واقعى بشود ؟
چيزى مىتواند موجود واقعى بشود كه موجوديت از حاقّ ذاتش انتزاع بشود ؛ ماهيت كه موجوديت از حاقّ ذاتش انتزاع نمىشود ( كه يكى از ادلّهء اصالت وجود و بلكه شايد دليل عمدهاش همين بود ) « 1 » .
اين حرفها را كسانى مثل صدرالمتألّهين درباب اصالت وجود گفتهاند و حق اين بود اينها كه به اينجا رسيدهاند متوجه مىشدند . اكنون كه ما به اينجا رسيدهايم اصلًا نظريهمان درباب موادّ ثلاث به كلى دگرگون مىشود . ما مكرر گفتهايم كه صدرالمتألّهين از بسيارى از حرفهاى خودش آن استنتاجى را كه بايد بكند نكرده است ، و يكى از آن جاهايى كه استنتاج نكرده است همين است كه بنا بر اصالت وجود امكان ماهيت به آن معنا كه اصالت ماهيتىها مىگفتند معنى ندارد ، چون نسبت موجوديت به ماهيت نسبت بالعرض والمجاز است پس امكان موجوديت و امكان معدوميتش هم به معنى امكان اين انتساب مجازى است .
حل مسألهء امكان استعدادى
از اينجا وقتى كه معنى امكان ذاتى درنظرمان تغيير كرد ( زيرا تاكنون به صورت يك امر اصيل به نظر ما مىآمد و اكنون حالت شبح متبع وجود را پيدا كرد ) مسألهء امكان استعدادى و رابطهاش با امكان ذاتى حل مىشود .
در امكان استعدادى آن چيزى كه ما امكان را به آن نسبت مىدهيم ديگر .
هامش
( 1 ) . « كيف و بالكون عن استواء قد خرجت قاطبة الاشياء » كه حاجى درباب اصالت وجود ذكر كرد همين برهان بود