تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
آن انتزاع مىشود معلول بالذات وجود است و بالعرض والمجاز اين نسبت معلوليت را به ماهيت هم مىدهيم . از قبيل « وصف شىء به حال متعلَّق » است ، منتها « وصف شىء به حال متعلق » ى كه دقتش را عقلِ بسيار دقيق فلسفى مىفهمد .

مجازهاى عرفى

يك « وصف شىء به حال متعلق » ى هست كه عرف هم آن را مىفهمد . مثلًا فرض كنيد كه يك راننده‌اى كه دارد با اتومبيلش حركت مىكند دفعتاً مىايستد ، بعد كه از او مىپرسيد چرا ايستادى ؟ مىگويد پنچر شدم . در اينجا كسى ايراد نمىگيرد ؛ مىگويند پنچر شد ديگر . ولى وقتى كه بخواهيد آن را بشكافيد مىپرسيد مگر يك عضو شما لاستيك است كه پنچر شديد ؟ مىگويد واضح است كه اتومبيلم پنچر شد نه خودم . ازآنجا كه اين راننده ارتباط و اضافه‌اى با اتومبيل پيدا كرده است ، لذا آن چيزى را كه اوّلًا و بالذات مال متعلقش است به خودش نسبت مىدهد ، مىگويد من پنچر شدم . اين يك نوع مجاز است ولى مجازى است كه عرف هم وقتى آن را استعمال مىكند به مجاز بودن آن توجه دارد ، يعنى خودش هم مىفهمد كه مجاز است .

مجازهاى دقيق عقلى

ولى مجازهايى هست كه دقيق است و انسان بايد يك مقدار عقلًا دقيق باشد تا بفهمد مجاز است . مثلًا آنجا كه مىگوييم جسم سفيد است ، اگر كسى از ما بپرسد آيا جسم سفيد است يا سفيدى سفيد است و اگر ما سفيدى را به جسم نسبت مىدهيم به اعتبار اين است كه سفيدى تعلق دارد به جسم ، چه مىگوييم ؟ مىگوييم : سفيدى سفيد است و جسم را به اعتبار ملابست با سفيدى سفيد مىگوييم . عملًا هميشه سفيدى و جسم با هم هستند يعنى سفيدى نمىتواند بدون جسم وجود داشته باشد . اكنون اگر به فرض محال اين سفيدى كه حالا حالت عرض دارد و در جسم وجود دارد به صورت يك امر قائم بالذات دربيايد و از جسم جدا بشود آيا باز شما مىگوييد آن خود سفيدى است كه سفيد است يا مىگوييد جسم است كه سفيد