است ؟ مىگوييم : نه ، آن وقت مىگوييم سفيدى است كه سفيد است . پس الآن هم كه شما به جسم مىگوييد سفيد است درواقع معنايش اين است كه اين جسم داراى چيزى است كه آن چيز سفيد است و آن چيز خود سفيدى است . پس سفيد واقعى خود سفيدى است . حتى شما به خود سفيدى نمىگوييد « سفيد » ، بلكه به جسم مىگوييد « سفيد » و حال آنكه درواقع و نفس الامر سفيد واقعى خود سفيدى است و اگر ما آن را به جسم نسبت مىدهيم به علت تعلق و به اعتبار رابطهء ملابستى است كه ميان ايندو هست ؛ ولهذا اگر ما تحليل كنيم و فرض كنيم كه ايندو از هم جدا بشوند و سفيدى بتواند بدون جسم وجود پيدا كند ، آيا بازهم به جسم مىگوييم « سفيد » يا به خود سفيدى مىگوييم « سفيد » ؟ واضح است كه به خود سفيدى مىگوييم « سفيد » « 1 » .
اطلاق « موجود » بر ماهيت از دقيق ترين مجازهاى عقلى است
درباب ماهيت و وجود مسأله از اين هم دقيقتر است . يك فيلسوف اصالت وجودى به اينجا مىرسد كه ما وقتى به اين شىء مىگوييم « انسان » و به همين شىء مىگوييم « وجود » و اين در آنِ واحد هم وجود انسان است هم انسان است ؛ آيا آن كه موجود است وجود است و انسان بودن از اين وجود انتزاع مىشود يا آن كه درواقع موجود است انسان است و وجود از انسانِ موجود انتزاع مىشود ؟ اصالت وجودى مىگويد اصلًا موجود واقعى « وجود » است . اين وجود كه يك وجود محدودى است وقتى كه در ذهن ما پيدا مىشود يك معنىاى از آن انتزاع مىشود به نام انسان .
بنابراين « وجود » موجود بالذات است و « انسان » موجود بالعرض ؛ يعنى از قبيل وصف شىء به حال متعلق است منتها درمعناى خيلى دقيقش . ازنظر اينكه وصف .
هامش
( 1 ) . حتى يك نظريهاى در اينجا هست كه روانشناسان امروز هم مىگويند و آن اينكه كودك كه به يك چيز مىگويد « سفيد » به خود سفيدى مىگويد « سفيد » ؛ يعنى كودك در ابتدا كه براى او تفكيكى ميان جسم و سفيدى نيست وقتى كه جسم سفيد را مىبيند ايندو را يكى مىبيند ؛ براى او سفيدى و سفيد يكى است و دوتا نيست ؛ يعنى اينچنين نيست كه يك كودك بتواند اين را تفكيك كند و بگويد ما الآن دوچيز داريم ، يك سفيدى داريم و يك جسم داريم كه اين جسم گاهى اين سفيدى را دارد و گاهى ندارد . ايندو براى او يك چيز است ؛ براى او سفيد و سفيدى هردو يكى است .