شىء به حال متعلق است با آنجا كه يك راننده مىگويد « پنجر شدم » هيچ فرقى ندارد ؛ تنها فرقى كه هست اين است كه در آنجا راننده و اتومبيل دو موجود مستقل از يكديگرند و بينشان اضافه است ، يعنى دو جوهر مستقلند و يك اضافهء اعتبارى بينشان است . در آنجا كه مىگوييم « جسم سفيد است » جسم و سفيدى دو موجودند ولى دو جوهر مستقل نيستند بلكه يكى جوهر است و يكى عرض اوست ، سفيدى عرض است و جسم جوهر ؛ عرض كه نمىتواند وجودى مستقل از جوهرش داشته باشد . ولى در اينجا كه مىگوييم انسان موجود است اصلًا يك موجود است و دو مفهوم ؛ دو مفهوم است و يك موجود و يك واقعيت ؛ يعنى بر يك واقعيت ما دو معنا اطلاق مىكنيم : وجود ، ماهيت . در اينجا وقتى خيلى دقت مىكنيم مىبينيم موجوديت را واقعاً بايد به وجود نسبت بدهيم ؛ آن چيزى كه موجود بالذات است خود وجود است و ماهيت موجود بالعرض است .
نسبت دادن امكان به ماهيت مَجاز است
از اينجا معلوم مىشود كه وقتى علت ايجاد مىكند خود وجود را ايجاد مىكند - به همان معنايى كه گفتيم : « وَ أَثَرُالْجَعْلِ وُجودٌ ارْتَبَط » - و ماهيت به تبع وجود موجود مىشود يعنى يك وجود بالمجاز دارد . پس معناى امكان ماهيت چيست ؟ آيا ماهيت امكان وجود واقعى دارد ؟ يعنى آيا امكان اين را دارد كه موجود بشود بدون هيچ شائبهء مجازى ؟ نه ، چنين امكانى برايش نيست . پس هميشه معنى امكان وجود براى ماهيت اين است كه اين امكان را به تبع وجود دارد . اين امكان وجود معنايش اين است كه امكانِ اتصاف مجازى به وجود را دارد . اين مثل اين است كه از ما بپرسند آيا امكان پنچر شدن براى راننده هست يا نه ؟ مىگوييم : بله . به چه معنا ؟
به معناى اينكه امكانِ اين را دارد كه اتومبيلش پنچر بشود و به تبع پنچر شدن اتومبيل اين راننده بالعرض اتصاف به پنچر بودن را پيدا كند . اين يك اتصاف عرَضى و مجازى است كه راننده به تبع اتومبيل پيدا مىكند .
پس اصلًا همانطور كه ماهيت از حوزهء جاعليت و مجعوليت بيرون است ، از حوزهء اتصاف به موجوديت و معدوميت هم بيرون است ؛ يعنى ماهيت هيچ وقت موجود بالذات و واقعى نيست و هيچ وقت معدوم بالذات و واقعى نيست ؛ موجوديت