تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
نيست « 1 » .
هامش
( 1 ) . - مطلب اين است كه ديگر آن دانهء گندم نيست كه استعدادش باشد . آن ذات كه ديگر آن ذات نيست كه استعدادش باشد . استاد : اين ذات نباشد ؛ اشكالى ندارد . الآن گفتيم كه شما امكان را به آينده نسبت مىدهيد ، مىگوييد بوتهء گندم در اينجا امكان وجود دارد . حالا اين امكان وجودش را ما بااز بين بردن گندم از بين مىبريم ولى امكان ذاتى را با هيچ وسيله‌اى نمىشود از بين برد . حرف در اين است كه امكان استعدادى ممكن را با يك وسيله‌اى - كه وسيله در اينجا منتفى كردن موضوعش است - مىشود از بين برد ولى امكان ذاتى را با هيچ وسيله‌اى نمىشود از بين برد . - مغز انسان را اگر از بين ببريم مفهوم امكان ذاتى هم از بين مىرود . استاد : نه ، به مغز انسان كارى ندارد . - بالاخره مفهوم است . استاد : نه ، ما مفهوم را درك مىكنيم . نه اين است كه آن در مغز ما ممكن است . اگربخواهد در مغز ما ممكن باشد پس اگر ما نبوديم او ممكن نبود ؟ يعنى اگر فلان شىء را كه ممكن است تبديل بشود به شىء ديگر درنظر بگيريم اگر انسان در عالم نبود امكان چنين چيزى هم نبود ؟ . - منظور من هم اين بود كه چون اين امكان ذاتى از جنس مفهوم است اينچنين است . - يعنى ايشان مىگويند كه برمىگردد به فرق اول ، چون فرق اول اين بود كه امكان ذاتى از معقولات ثانيه است اما امكان استعدادى يك امر عينى است . استاد : برنمى گردد به فرق اول . - ناشى از همان است ، چون امكان استعدادى وجود عينى دارد و امكان ذاتى وجود مفهومى . استاد : بسيار خوب ، باشد . معقولات ثانيهء فلسفى را با معقولات ثانيهء منطقى اشتباه نكنيد ؛ اينها با هم فرق دارد . معقولات ثانيهء منطقى است كه اگر ذهنى نباشد آنها هم وجود ندارند ، يعنى اگر ذهن نباشد كليت هم وجود ندارد ، براى اينكه انسان در ظرف ذهن كلى است نه اينكه ذهن ادراك مىكند كه انسان در ظرف خارج كلى است . ولى در معقولات ثانيهء فلسفى ذهن ادراك مىكند كه اين شىء در عالم عين ممكن است ؛ يعنى ظرف اتصاف ، خارج است ولى درعين اينكه اين شىء در عالم عين ممكن است اين صفت امكان ، وجودى مستقل از موصوف ندارد ، يعنى وجودش عين وجود موصوف است . از اين جهت است كه ما هميشه مىگوييم كه ثبوت شيئى براى شيئى مستلزم اين نيست كه آن شىء ثابت وجود داشته باشد ؛ ممكن است آن شىء ثابت يك امر انتزاعى باشد . ما هميشه به « اعمى » مثال مىزنيم : وقتى ما مىگوييم زيد اعمى است ، آيا در ذهن ما اعمى است يا در خارج اعمى است ؟ در خارج اعمى است . ولى آيا عمى در خارج وجود دارد ؟ واضح است كه عمى در خارج وجود ندارد . عمى وجود نداشتن بصر است نه وجود داشتن چيزى . نه اين است كه انسان بصير چيزى دارد و انسان اعمى هم چيزى دارد : آن چيزى كه او دارد « چشم داشتن » است و آن چيزى كه اين دارد « نداشتن چشم » است . نداشتن چشم كه ديگر براى او دارايى نيست ؛ آن فقط همان نداشتن است ؛ آنچه كه در او هست نادارى است نه داشتن . معقولات ثانيهء فلسفى را نبايد با معقولات ثانيهء منطقى اشتباه كرد . معقولات ثانيهء منطقى است كه اگر ذهنى نباشد آنها وجود ندارند ، يعنى آنها مصداق ندارند ، يعنى اصلا موصوف آنها به آنها متصف نيست . ولى در معقولات ثانيهء فلسفى مثل معقولات اوّلى شأن ذهن ادراك كردن عالم عين است ، منتها در معقولات اوليه خود معقول وجودى مستقل از موصوف خودش دارد و در معقولات ثانويه معقول وجودى مستقل از موصوف خودش ندارد