فرق چهارم
و از اين بالاتر ، يك فرق بسيار روشنى بين ايندو وجود دارد و آن اين است كه در امكان استعدادى امكان زوال هست ولى در امكان ذاتى امكان زوال نيست . ما درباب امكان ذاتى اين مطلب را گفتهايم كه هرممكنى واجب الامكان است ، يعنى هرچيزى كه امكان ذاتى دارد بالضروره امكان ذاتى دارد ، ديگر اينچنين نيست كه امكان ذاتىِ خودش را بالامكان داشته باشد ، كمااينكه هر ممتنع بالذاتى هم بالضروره ممتنع بالذات است و هر واجب بالذاتى هم بالضروره واجب بالذات است « 1 » .
بنابراين امكان ذاتى براى ممكن بالضروره ثابت است يعنى زوال پذير نيست .
نمىشود يك شىء در يك زمان امكان ذاتى داشته باشد و در زمان ديگر واجب الوجود بالذات يا ممتنع الوجود بالذات بشود . هرچه كه ممكن بالذات است ازلًا و ابداً ممكن بالذات است . واجب بالذات هم ازلًا و ابداً واجب بالذات است ؛ ممتنع بالذات هم ازلًا و ابداً ممتنع بالذات است .
اما امكان استعدادى زوال پذير است . اين بوتهء گندم امكان استعدادى در اين دانهء گندم دارد ؛ مىشود كارى كرد كه اين امكان استعدادى زايل شود . مثلا مىشود آفتى در آن وارد كرد ، آفت كه در آن وارد شد ديگر امكان استعدادى براى بوتهء گندم شدن ندارد . يا مىشود اين دانهء گندم را با يك وسيلهء مكانيكى و يا با يك سنگى خرد كرد و آرد كرد ، بعد از اينكه آن را خرد كرديد ديگر امكان بوتهء گندم شدن در آن .
هامش
( 1 ) . اين همان حرفى است كه شيخ اشراق گفته است كه مىشود همهء قضايا را به قضيهء ضروريه ارجاع داد . شيخ اشراق گفت كه شما مىگوييد هرچيزى يا واجب است يا ممكن است يا ممتنع ؛ درست هم هست ؛ مثلا شما مىگوييد انسان ممكن الوجود است ، خداوند واجب الوجود است ، شريك البارى ممتنع الوجود است . پس شما در اينجا سه قضيه درست مىكنيد : يكى « الانسان موجود بالامكان » كه در اينجا مىگوييد قضيهء موجّههء ما قضيهء ممكنه است ، يكى « اللَّه موجود بالضرورة » كه يك قضيهء ضروريه است ، و يكى هم « شريك البارى موجود بالامتناع » كه يك قضيهء ممتنعه است . او مىگويد ما مىتوانيم همهء اين قضايا را به قضاياى ضروريه تحويل بكنيم به اين ترتيب كه بگوييم : « الانسان ممكن الوجود بالضرورة ، اللَّه واجب الوجود بالضرورة ، شريك البارى ممتنع الوجود بالضرورة » ؛ درست هم هست .