مىتواند نداشته باشد . پس آن به منزلهء اصل است براى اين و اين به منزلهء فرع است براى آن . هرچه كه امكان ذاتى دارد هم مىتواند امكان استعدادى داشته باشد و هم مىتواند امكان استعدادى نداشته باشد . مثلًا مىگوييم انسان يك ماهيتى است كه امكان ذاتى دارد . اين ماهيت امكان ذاتى دارد ، ولى ممكن است امكان استعدادى هم داشته باشد و ممكن است نداشته باشد . اگر يك مادهاى وجود داشته باشد كه قابل تبديل شدن به انسان باشد مىگوييم امكان استعدادى دارد ، ولى اگر چنين مادهاى نبود او ديگر امكان استعدادى ندارد ولو اينكه امكان ذاتى دارد ؛ يعنى انسان يك چيزى است كه مىتواند موجود باشد ولى چون الآن يك مادهاى كه قابليت وجود او و استعداد وجود او را داشته باشد در خارج وجود ندارد پس امكان استعدادى ندارد « 1 » .
فرق سوم
فرق سومى كه ذكر مىكنند اين است كه مىگويند در امكان ذاتى ، دو طرف يعنى وجود و عدم براى شىء على السويه است . مىگوييم انسان يك طبيعتى است كه مىتواند موجود باشد و مىتواند معدوم باشد ولى اينچنين نيست كه يكى از دو طرف تعينى و رجحانى پيدا كرده باشد ، ولى با امكان استعدادى يك طرف تعين پيدا مىكند ، يعنى آن شيئى كه داراى اين امكان هست با آن چيزى كه اين امكان ، امكان او هست يك اضافه و نسبت و تعينى پيدا مىكند . دانهء گندم كه الآن قوه و استعداد بوتهء گندم شدن در آن هست اينچنين نيست كه بگوييم براى دانهء گندم بوتهء گندم شدن و نشدن على السويه است ؛ نه ، على السويه نيست . به حكم اينكه استعداد آن را پيدا كرده است ، الآن بوتهء گندم شدن براى آن تعين پيدا كرده است ؛ يعنى يك نسبتى با آن طرف پيدا كرده كه اين نسبت را با عدمش پيدا نكرده است .
هامش
( 1 ) . در بارهء اين مطالب بعداً توضيح بيشترى خواهيم داد .