عالم عدم خودش وجود برايش اولويت پيدا كرده است ؛ نه ، اينها هيچ حقيقتى نيست .
اگر در حالى كه علت وجود دارد باز هم ما فكر كنيم كه ضرورت پيدا نشده [ و در عين حال ] معلول وجود پيدا مىكند اين با اين كه هيچ علتى وجود نداشته باشد هيچ فرقى نمىكند ؛ چرا ؟ براى اينكه شما مىگوييد علت وجود دارد اما اين معلول وجودش ضرورت ندارد ولى درعين حال اولويت دارد . ما سؤال بسيار سادهاى مطرح مىكنيم مىگوييم درحالى كه اين علت براى اين شىء وجود دارد آيا جميع راههاى نيستى « 1 » بر اين شىء بسته شده است يا نه ؟ اين كه ما مىگوييم يك شىء اگر بخواهد وجود پيدا كند بايد ضرورت پيدا كند تعبير ديگرش اين است كه همهء راههاى نيستى بر آن بسته شده باشد ، يعنى امكان نيست بودن براى آن وجود نداشته باشد .
شما گاهى مىبينيد يك شىء كه مىخواهد وجود پيدا كند بايد هزار مقدمه و شرط برايش به وجود بيايد . نبود هريك از شرطها يك راه نيستى است براى آن ؛ هركدام از اينها نباشد آن شىء هم نيست . مانعهاى بسيارى هست كه بايد آن مانعها از سر راه برداشته بشوند . وجود هريك از اين مانعها يك راه نيستى است بر اين شىء . ما از شما سؤال مىكنيم اين كه مىگوييد حال كه علت وجود دارد رابطهء معلول با اين علت اولويت است نه وجوب ، آيا همهء راههاى نيستى بر اين شىء بسته شده است و ديگر امكان نيستى براى آن نيست يا هست ؟ اگر همهء راههاى نيستى بر آن بسته شده است پس رابطه ضرورت است ؛ اولويتْ ديگر چيست ؟ اگر نه ، همهء راههاى نيستى بسته نشده است و هنوز يك راههايى باز هست كه از طريق آنها امكان نيستى براى اين شىء هست و به اصطلاح اين فلاسفه « سدّ باب جميع اعدام » نشده است و هنوز بعضى از اعدام بابش باز است پس اين شىء امكان نيستى از آن ناحيه دارد و باز امكان هستى و نيستى براى اين شىء مىشود على السويه .
به عنوان مثال فرض كنيد براى شركت در يك كلاس يك امتحان كنكورى هست كه آن كسى كه مىخواهد وارد آن كلاس شود بايد ده امتحان بدهد تا در نهايت امر موفق شود در آن كلاس نام نويسى كند ؛ اگر در امتحان اول قبول نشود رد .
هامش
( 1 ) . اگرچه اين تعبير « جميع راههاى نيستى » هم يك تعبير شاعرانه است ولى البته تعبير صحيح و درستى است