را ملامت و تقبيح كنيم و تقبيح نامه برايش صادر كنيم ؟ ! نه ، اصلًا معنى ندارد . مگر آتش در اينجا كه شما را گرم كرد مىتوانست گرم نكند و شما را گرم كرد ؟ نه . مگر در آنجا كه پالتوى شما را سوزاند مىتوانست نسوزاند و سوزانيد ؟ بازهم نه . وقتى كه چنين چيزى نيست و « مىتوانست » ى در كار نيست پس جبر است و چون جبر است پس اين حرفها يعنى خوبى و بدى ، ستايش و ملامت از بين مىرود . اگر بنا باشد رابطهء انسان با فعل خودش هم ، چنين رابطهء ضرورىاى باشد پس بايد همهء اين مسائلى را كه در جامعهء بشر وجود دارد از قبيل اخلاق خوب ، اخلاق بد ، تعليم و تربيت ، قانون ، مجازات ، خوبى ، بدى برداريم « 1 » . پس ناچار بايد بگوييم كه رابطه در اينجا رابطهء اولويت است . ولهذا اين گروه در مورد مختارها كلمهء « علت » را به كار نمىبرند ، بلكه كلمهء « فاعل » را به كار مىبرند . نمىگويند انسان علت افعال خودش است بلكه مىگويند انسان فاعل افعال خودش است . مىگويند از كلمهء « علت » بوى جبر و ضرورت مىآيد ؛ كلمه « علت » را در مورد موجودهاى غيرمختار به كار ببريد ؛ درمورد موجودهاى مختار كلمهء « فاعل » را به كار ببريد كه بوى جبر از آن نيايد .
اين را اصطلاحاً « اولويت غيريه » مىگويند ، يعنى پيرو اين نظريه نمىگويد كه اين ماهيت در ذات خودش اولويت دارد ؛ مىگويد : نه ، در ذات خودش لااقتضاء محض است ولى رابطهاش با فاعلش و با علت بيرون از خودش رابطهء رجحان و رابطهء اولويت است نه رابطهء ضرورت . گرمى بايد بالضروره از آتش صادر شود ولى اين فعل از اين فاعل رجحان دارد صادر شود ، اولى است كه صادر شود نه اينكه ضرورت دارد كه صادر شود .
رد نظريهء اولويت غيرى
حكما جواب مىدهند كه اين حرف هم در اينجا درست نيست . همانطور كه اولويت ذاتى درست نيست اولويت غيرى هم درست نيست « 2 » ، زيرا اولًا از اين .
هامش
( 1 ) . - پشيمانى و افسوس هم از همين قبيل است .
استاد : آن هم قهراً همينطور است . پشيمانى ، افسوس ، همهء اينها تابع مسألهء اختياراست
( 2 ) . - فرق اولويت غيرى و ذاتى چه شد ؟ .
استاد : اولويت ذاتى يعنى اولويت ناشى از ذات معلول ، نه اولويتى كه مربوط به رابطهاش با علت است . ذات معلول خودش فى حد ذاته وجود برايش اولى از عدم است يا عدم برايش اولى از وجود است . شما در مورد « ممكن » مىگوييد خودش فى حد ذاته بى تفاوت است و نسبتش به وجود و عدم على السويه است ؛ نظريهء اولويت ذاتى مىگويد :
نه ، خودش در ذات خودش نسبتش به وجود ارجح است ازنسبتش به عدم ، يا نسبتش به عدم ارجح است ازنسبتش به وجود . ولى اولويت غيرى نمىگويد خودش در ذات خودش با وجود و عدم نسبت غيرمتساوى دارد ؛ مىگويد : نه ، خودش در ذات خودش با وجود و عدم نسبت متساوى دارد اما هنگامى كه با علتش رابطه برقرار مىكند نسبتش به وجود ارجح مىشود از نسبتش به عدم .
شما مىگوييد اين شىء كه در ذات خودش نسبت متساوى با وجود و عدم دارد وقتى كه با علتش رابطه پيدا مىكند آن وقت رابطهء ضرورى يعنى رابطهء يك طرفى برقرار مىشود . به عبارت ديگر شما مىگوييد رابطهء وجود اين علت با وجود اين معلول ضرورى است و يكطرفهء مطلق است و رابطهء وجود اين علت با عدم معلول از آن طرف ديگر يكطرفه است يعنى رابطهء امتناعى است . ولى او مىگويد : نه ، رابطهاش با علت خودش رابطهء ضرورى نيست بلكه رابطهء امكانى است ولى نه رابطهء امكانىاى كه دو طرفش متساوى باشد بلكه رابطهاى كه يك طرف ارجح است از طرف ديگر ؛ يعنى اگر ب معلول الف است او نمىگويد ب در ذات خودش وجود برايش از عدم يا عدم برايش از وجود رجحان دارد بلكه مىگويد ب در رابطهاش با الف وجود برايش رجحان دارد يا احياناعدم برايش رجحان دارد .