عدم ؛ با فرض وجود اين عامل و با فرض اقتضاى اين عامل باز وجود و عدم براى اين شىء على السويه است ؛ اين عامل به تمام وجود خودش حاضر است معذلك [ اين شىء ] باز هم امكان دارد موجود شود و امكان دارد معدوم شود . درحالى كه هم امكانِ وجود دارد هم امكان عدم ؛ اگر بخواهد وجود پيدا كند همان ترجيح بلامرجحى كه در اصل گفتيم در اينجا هم باقى است .
مسألهء اولويت
بعضى از متكلمين قديم و برخى از علماى جديد آمدهاند به يك مسألهء ديگر قائل شدهاند و آن مسألهء « اولويت » است كه مقصودشان در اين كار بيشتر توجيه اختيار انسان بوده است . گفتهاند : نه ، اين حرف حكما را كه رابطهء علت و معلول يك رابطهء ضرورى است ما در همه جا قبول نداريم ؛ ممكن است در يك جارابطه رابطهء اولويت باشد . اكنون اين مسألهء اولويت را مستقلًا بايد مطرح كرد .
بعضىها قائل به « اولويت ذاتى » هستند ، يعنى معتقدند يك شىء ممكن در ذات خودش قطع نظر از علت ، ممكن است وجود برايش نسبت به عدم اولويت داشته باشد . آنهايى هم كه قائل به اولويت ذاتى شدهاند بعضى اين اولويت ذاتى را براى وجود شىء كافى دانستهاند ، يعنى اصلا ما ديگر علتى نمىخواهيم ، كه اين نظريه اصلا باب عليت را به كلى منسد مىكند . بعضى ديگر گفتهاند نه ، درعين اينكه اولويت ذاتى هست ولى اين اولويت كافى نيست ؛ بازهم نياز به علت هست .
جواب مسألهء اولويت ذاتى روشن است . ما بعد از آنكه ماهيت را شناختيم كه در ذات خودش « ليس » محض است و در مرتبهء ذات خودش جز ذاتش هيچ چيزى بر آن صدق نمىكند و هيچ معنايى بر آن حمل نمىشود و قابل حمل نيست و هيچ چيزى را ندارد غير از ذات خودش ، واضح است كه اولويت را هم نمىتوانيم به آن نسبت بدهيم و قائل به اولويتى در آن بشويم . حتى امكان را كه ما به ماهيت نسبت مىدهيم مىگوييم در مرتبهء زائد بر ذاتش داراى امكان است ( الشّىء قُرِّرَ فَأمْكَنَ ) .
پس مسألهء اولويت ذاتى كنار مىرود .
ولى درباب اولويت يك نظريهء ديگرى هست كه با مسألهء وجوب غيرى ما يعنى با مسألهء رابطهء علت و معلول ارتباط پيدا مىكند . گفتهاند چه مانعى دارد كه ما