علت و معلول حكمفرماست : ضرورت ميان وجود علت و وجود معلول و امتناع ميان وجود معلول و عدم علت ، و همچنين ضرورت ميان عدم علت و عدم معلول ( كه قبلًا گفتيم اين نحو ضرورت را يعنى ضرورتى را كه معلول از ناحيهء علت پيدا مىكند اصطلاحاً « ضرورت بالغير » يا « وجوب بالغير » مىناميم ) و چون نظام عالم نظام علت و معلولى است بنا بر اين نظر كه رابطهء ميان علت و معلول رابطهء ضرورى است نظام عالم نظام ضرورى مىشود يعنى آنچه كه بر نظام عالم حاكم است ضرورت است نه لاضرورت . پس لاضرورت صرفاً يك اعتبار عقل است كه براى اشياء درنظر گرفته مىشود يعنى وقتى كه اشياء را فى حد ذاته اعتبار مىكنيم مىبينيم در حد ذات خود لاضرورت دارند ولى اين فقط مربوط به مرتبه است و الّا همين اشياء كه در مرتبهء ذات خود لاضرورت دارند از نظر رابطهشان با علتها ، با وجود علتها يا با عدم علتها ، بر آنها ضرورت حاكم است « 1 » .
از اين مطلب مىگذريم و به مطلب ديگرى مىپردازيم . اين مطلب را خواستيم .
هامش
( 1 ) . در اينجا مناسب است به يك مطلبى اشاره شود و آن اينكه از نظر اين فيلسوفان كه ماهيتى را و ذاتى را درنظر مىگيرند و بعد مىگويند اين ماهيت در ذات خودش داراى امكان است ولى از نظر رابطهاش با علتش ضرورت وجود دارد مطلب درستى است اما اگر كسى نظريهء ديگرى داد ، نظريهاى كه به دو شكل مختلف يكى در فلسفهء صدرالمتألهين آمده است و يكى در فلسفهء هگل ، آن وقت شكل قضيه فرق مىكند .
اگر كسى آن نظريه را داد كه گفت اصلا اشياء كه با يكديگر مرتبط هستند نه به اين معناست كه اشياء ذاتى دارند و رابطهاى ، بلكه ذاتشان عين رابطهء با يكديگر است ؛ اصلا اشياء جز رابطه چيزى نيستند ؛ واقعيت هر شىء و ذات هر شىء يعنى مجموع روابط اين شىء با اشياء ديگر ؛ نتيجه اين مىشود كه پس ذاتى در كار نيست . وقتى كه ذاتى در كار نيست بنابراين هر آنچه كه حاكم است ضرورت است ، و امكان حتى به حسب اعتبار عقلى هم قابل اعتبار نيست ، زيرا مسألهء امكان ذاتى به فرض اين است كه ما براى اشياء ذاتى قائل باشيم و رابطهاى ، اما اگر ما براى اشياء ذاتى و رابطهاى قائل نباشيم و ذات شىء را مجموع روابط با اشياء درنظر بگيريم - آنچنان كه هگل مىگويد - اصلا امكان از ميان برمىخيزد . امكان كه از ميان برمىخيزد آن وقت اين ضرورت تكليفش چه مىشود ؟ اين را ما ضرورت بالغير بدانيم يا ضرورت بالذات ؟ ضرورت بالذات كه نمىشود دانست ، چون اين ضرورت به حكم رابطهاى است كه با غير دارد . آن وقت ضرورت بالغيرى كه ذاتى در كار نيست چگونه قابل تصور است ؟ ! .
در فلسفهء صدرالمتألهين اين مسأله از نظر ديگر مطرح مىشود . در اين فلسفه چون بر مبناى اصالت وجود است اين مسأله شكل ديگرى پيدا مىكند و آن اينكه وجود عين فقر است و عين ضرورت ؛ يعنى او به نوعى امكان قائل است كه اسمش امكان فقرى است كه آن امكان فقرى با اين ضرورت هيچ منافات ندارد . حتى دو اعتبار هم نمىخواهد . به يك اعتبار ، شىء هم عين فقر است و هم عين ضرورت ، چون مسأله به وجود و مراتب وجود برمىگردد ، مراتب وجود به نحوى است كه درعين اينكه وجود است وجوب است و درعين اينكه وجوب است نياز به مرتبهء مقدم خودش است . آن وقت آنجا قهراً امكان معنى ديگرى پيدا مىكند .