ديگر احتياجى ندارد كه چيزى آن را به وجود بياورد ، چون اصلا « به وجود آوردن » يعنى نبودن و به وجود آمدن به وسيلهء يك علت . پس چيزى كه هميشه وجود داشته است بىنياز از علت است .
اين نظريه يك نظريهء نسبتاً دقيقترى است كه متكلمين بيشتر به اين نظريه گرايش دارند ؛ مىگويند هرچه كه قديم است بىنياز از علت است و هرچه كه حادث است نيازمند به علت است ؛ و قهراً از نظر متكلمين قِدم مساوى است با وجوب ذاتى ، و حدوث مساوى است با امكان ذاتى ، چون مىگوييم هرچه كه قديم است بى نياز از علت است . « بى نياز از علت است » يعنى واجب الوجود است . پس قهراً قِدم از صفات مختصّهء ذات واجب الوجود است و ذات قديم منحصراً ذات خداست ، چون قديم بودن يعنى به خود بودن و بىنياز از ماوراء خود بودن . بنابراين هرچه قديم شد بىنياز از علت است پس واجب الوجود است . پس قِدم از صفات خاص واجب الوجود است و حدوث از صفات غير واجب الوجود است .
نظريهء سوم : امكان ملاك نيازمندى به علت است
نظريهء سوم كه از اين نظريه هم دقيقتر است اين است كه شىء نه از آن جهت كه موجود است نيازمند به علت است و نه از آن جهت كه حادث است يعنى موجود بعدالعدم است ، بلكه شىء از آن جهت نيازمند به علت است كه در ذات خود ممكن الوجود است ؛ يعنى از آن جهت نيازمند به علت است كه ذات و ماهيت آن اقتضاى موجوديت ندارد همچنانكه اقتضاى معدوميت هم ندارد ؛ چيزى است كه در ذات خود مىتواند موجود باشد و مىتواند معدوم باشد .
بنابراين ملاك و مناط نياز به علت را در وجود شىء نبايد جستجو كرد ، در مسبوقيت اين وجود به عدم زمانى هم نبايد جستجو كرد ، بلكه در خاصيت خاص ماهيتش و درواقع در ماهيت داشتن آن بايد جستجو كرد ، چون ماهيت داشتن مساوى است با ممكن بودن . ملاك نيازمندى به علت را در ماهيت شىء بايد جستجو كرد كه ماهيتش يك ماهيتى است كه نسبتش با وجود و عدم على السواء است ، خواه اين ماهيت حادث باشد كه در زمانى بوده و در زمانى نبوده است يا اين ماهيت قديم باشد كه در همهء زمانها وجود داشته است . اگر ما فرض كنيم يك