نباشد . اگر قائم نباشد تناقض است . زيدِ قائم حتماً قائم است . اگر هم قائم نباشد زيد لاقائم بالضروره قائم نيست ، ممتنع القيام است . پس امكان كجا رفت ؟ پس اصلًا امكانى در عالم نيست .
عدهاى همين اشتباه را كردهاند و اين حرف را گفتهاند كه ما اصلًا قضيهء ممكنه در عالم نداريم ؛ تمام قضايا در عالم ضرورى است . دربين حرفهاى امروزيها هم هست كه ما اصلا در عالم قضيهء ممكنه نداريم . اگر شما مىگوييد : « الف ب است » ، يا الف ب است بالضروره ، يا الف ب است بالامتناع ؛ « الف ب است بالامكان » نداريم ؛ يعنى همهء روابط در همه جا يا ضرورت است يا امتناع ، ديگر ما سه قسم نداريم ، ضرورت و امتناع و امكان نداريم . بنابراين همانطور كه شما در قضاياى ضروريه مىگوييد :
« 4 جفت است بالضروره » و « 3 جفت است بالامتناع ( يعنى ممتنع است كه جفت باشد ) » ، درمورد قضاياى ديگر هم يا ضرورت حاكم است يا امتناع . مثلا درمورد گردو شما مىگوييد گردو ممكن است جفت باشد و ممكن است طاق باشد ؛ گردو اگر پنج تا شد طاق است ، اگر چهارتا شد جفت است . مىگويند : نه ، هيچ فرقى ميان آن و اين نيست ، زيرا گردو هم در واقع يا چهارتاست يا پنج تا يا شش تا يا هفت تا . . . ،
هركدام از اينها كه باشد فرق نمىكند . اگر چهارتا و شش تا و هشت تا باشد بالضروره جفت است ؛ اگر پنج تا و هفت تا و نه تا باشد بالضروره طاق است .
جواب اين است كه شما ميان اعتبارات ذهن و واقع و نفس الامر تفاوت نگذاشتهايد . وقتى كه ما مىگوييم گردو يا جفت است يا طاق ، و يا مىگوييم ممكن است جفت باشد و ممكن است طاق باشد ، يا مىگوييم زيد قائم است بالامكان ، موضوع ما نه زيد قائم است و نه زيد لاقائم ، نه گردوى جفت است و نه گردوى طاق ؛ موضوع ما خود زيد [ و خود گردو ] است . زيد درواقع يا قائم است يا لاقائم ، ولى ما نه قيام را جزء موضوع قرار دادهايم نه لاقيام را ، يعنى در موضوع اعتبار نشده است « 1 » ؛ و اين نكتهء بسيار ظريفى است كه بعدها خيلى به آن احتياج پيدا مىكنيم .
اينجاست كه فرق ذهن و خارج پيدا مىشود ؛ يعنى ذهن يك امرى مثل « زيد » را كه درواقع محال است از دو امر ديگر مثل قيام و لاقيام فارغ باشد و همواره يا آن .
هامش
( 1 ) . - لابشرط است .
استاد : بله ، لابشرط است .