تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
ذاتى داريم و بعد ديده‌اند در منطق - يعنى درواقع در تفكرات انسان - موارد ديگرى هم لازم مىآيد كه ضرورت به كار برده شود و آن در مورد ممكنات است ؛ يعنى در موردى كه امكان ذاتى است درعين اينكه امكان ذاتى است يك نوع ضرورتى هست ولى ضرورت ذاتى نيست كه با امكان ذاتى منافات داشته باشد بلكه « ضرورت وصفى » يا « ضرورت وقتى » « 1 » است . لهذا آمده‌اند امكان مقابل آن را هم فرض كرده‌اند . ضرورت وصفى و ضرورت وقتى از معانىاى است كه در منطق به كار مىآيد ؛ يعنى در محاورات فكرى انسان برخى ضرورتها و بلكه بيشتر ضرورتها در اين گونه موارد به كار برده مىشود . ناچار وقتى كه آن اصطلاح ضرورت وصفى و وقتى را فرض كرده‌اند آمده‌اند امكان مقابل آن را هم فرض كرده‌اند . آنجا اصطلاح « ضرورت اخص » نيامده است ، بلكه به حسب اصطلاح ضرورت وصفى و وقتى گفته‌اند ؛ اينجا براى اينكه نقطهء مقابل آن را ذكر كنند گفته‌اند « امكان اخص » ؛ يعنى اگر محمولى با موضوعى نه فقط رابطهء ضرورت ذاتى ندارد بلكه حتى رابطهء ضرورت وصفى و وقتى هم ندارد امكانش [ نسبت به آن موضوع ] اخص است . پس اگر گفتيم يك شىء ممكن اخص است يعنى فلان محمول نسبت به آن موضوع نه تنها ضرورت ذاتى ندارد بلكه ضرورت وصفى و ضرورت وقتى هم ندارد .
هامش
( 1 ) . « ضرورت وصفى » معنايش اين است كه اگر يك موضوع را در مقابل يك محمول قرار دهيم از نظر ذات اين موضوع اين محمول ضرورت ندارد ولى از نظر وصف اين موضوع - يعنى اگر اين موضوع را با يك وصف خاص درنظر بگيريم - اين محمول برايش ضرورت دارد . مثلا اگر بگوييد انسان - يعنى هر انسانى - اگر چيزى در مقابل چشمش قرار بگيرد نمىبيند و اگر صدايى درمقابل گوشش بلند شود نمىشنود ، اين غلط و دروغ است ؛ انسان اينچنين نيست . ولى اگر بگوييد انسان در حال بيهوشى - يعنى هر انسانى در حالتى كه بيهوش است - اگر صدايى درمقابل گوشش بلند شود نمىشنود ، معلوم است كه البته اين درست است . نه اينكه انسان نمىبيند يا نمىشنود بلكه انسان در حالت بيهوشى نمىبيند يا نمىشنود ؛ يعنى اگر قيد « بيهوشى » را بياوريد جزء موضوع بكنيد و بگوييد انسان به شرط اينكه بيهوش باشد ، البته واضح است كه چنين است و البته ضرورت هم دارد ؛ هر انسان بيهوشى نمىشنود بالضروره . اين را « ضرورت وصفى » مىگويند . « ضرورت وقتى » يعنى يك شىء ، بالذات ضرورى نيست ولى در يك وقت معين ضرورت پيدا مىكند ؛ يعنى مسألهء وقت و زمان مطرح است نه حالت . مىگوييم : « ماه منخسف است » . ماه از آن جهت كه ماه است اقتضا نمىكند كه منخسف باشد . اگر شما بگوييد : « ماه در وقتى كه زمين ميان آن و خورشيد حائل بشود منخسف مىشوداين ديگر يك امر ضرورى است و بالضروره چنين است ، و اين را « ضرورت وقتى » مىگويند .