بالغير است . پس هميشه ممكنها درميان واجبها و ممتنعها هستند . هر ممكنى يا واجب است يا ممتنع ولى يا واجب بالغير است يا ممتنع بالغير . حالت امكان خالص يعنى امكانى كه در آن حال ، [ ممكن ] نه واجب بالغير باشد نه ممتنع بالغير محال است .
پس قهراً امكان بالذات با وجوب بالغير و امتناع بالغير جمع مىشود و قهراً امكان بالذات يك امر تحليلى عقلى است ، يعنى با تحليل عقل براى ماهيت اعتبار مىشود ؛ يعنى اين امرى كه الآن واجب بالغير است وقتى كه عقل ، خودش را قطع نظر از علتش درنظر مىگيرد آن را ممكن مىبيند ، ولى اين « قطع نظر » براى ما يك اعتبار است و الّا واقعاً علتى وجود دارد . درحالى كه علتش وجود دارد از وجود علت قطع نظر مىكنيم و مىگوييم ممكن بالذات است ، يا درحالى كه علتش معدوم است از عدم علت قطع نظر مىكنيم و مىگوييم ممكن بالذات است . اما درواقع يا علت وجود دارد يا علت معدوم است . پس با « صرف نظركردن » اعتبار مىشود و اين يك اعتبار واقعى است . از اين جهت است كه مىگويند : « الممكن من ذاته أن يكون ليس و من علته أن يكون أيس » . اين است معناى اين شعر كه مىگويد :
عُروضُ الامْكانِ بِتَحْليلٍ وَقَع * وَهْوَ مَعَ الْغَيْرِىِّ مِنْ ذَيْنِ اجْتَمَع
بحث سوم : معانى امكان
اكنون بحث ديگرى شروع مىشود و آن بحث در معانى امكان است . بعد از اينكه هريك از وجوب و امكان و امتناع را به اقسامش ذكر كرديم امكان به نوبهء خودش تقسيماتى دارد . مثلا ما امكان عام داريم ، امكان استقبالى داريم و غيره ، كه بايد ببينيم اينها به چه معنى و چگونه است ؟ آيا اين تقسيمات به نحو اشتراك لفظى است يا اشتراك معنوى ، يا بعضى از آنها به اشتراك لفظى است و بعضى به اشتراك معنوى ؟
كه اگر به اشتراك لفظى باشد در واقع اقسام نيست و لذا گفتيم بحث در معانى امكان است ، نگفتيم بحث در اقسام امكان است .
اگر مىگفتيم بحث در اقسام امكان است معنايش اين بود كه ما يك معنى و يك حقيقت داريم كه آن معنى انواع و اقسامى دارد ، يعنى ما يك معنى مشترك داريم كه اين معنى مشترك در اقسام متعددى وجود دارد ، ولى وقتى مىگوييم بحث در معانى امكان است معنايش اين است كه اين لفظ « امكان » در اصطلاح حكما و منطقيين در