علتش هم با علت خودش و باز آن علت با علت خودش و بازهم آن علت با علت خودش رابطه دارد ، تا هرجا كه جلو برود . حركت آن برگ درخت هم با سلسلهء علل خودش باز عيناً يك چنين رابطهاى دارد ؛ آن هم كه وجود پيدا كرده است وجودش ضرورت پيدا كرده است به ضرورت علتش و علتش ضرورت پيدا كرده است به ضرورت علت آن علت و همينطور الى غيرالنهايه . و هر حادثهاى را كه درنظر بگيريد همينطور است . ما كه الآن در اين فضا و در اين عالم قرار گرفتهايم در آنِ واحد ميلياردها حادثه يا بىنهايت حادثه در عالم واقع مىشود ، ولى هركدام از اينها يك رابطهء ضرورى دارد با سلسلهء علل خودش ، و بنابراين يك نظام ضرورى بر همهء اين سلسلهها حكمفرماست .
مطلب دوم
اما وجوب بالقياس علاوه بر اين ، امر ديگرى را به ما مىفهماند و آن اين است كه علاوه بر اين ضرورت على و معلولى كه در رابطهء هر معلولى با علت خودش وجود دارد ، در ميان همهء اين سلسلهها با يكديگر هم يك نوع ضرورتى حكمفرماست .
الآن گفتيم كه ميان حركت دست من و علت خودش و علتِ علتِ خودش و علتِ علتِ علتِ خودش ضرورت حاكم است . ميان حرف زدن من و علتهاى خودش ضرورت حاكم است ؛ ميان حرف زدن شما هم با علتهاى خودش ضرورت حاكم است ؛ ميان حركت كردن آن اتومبيل در خيابان با علتهاى خودش ضرورت حاكم است . اما ميان حرف زدن من و حركت كردن آن اتومبيل چطور ؟ آيا بازهم رابطهء ضرورى حكمفرماست ؟ آيا ميان حرف زدن من در اينجا كه الآن يك جملهاى را گفتم و آن اتومبيلى كه در آنجا حركت كرد يك نوع تلازم وجود دارد ؟ روى يك حساب ، بلى .
اگر ما قائل شويم كه همهء اين سلسلههاى علل در نهايت امر به يك علت العلل بر مىگردد قهراً نه تنها ميان هر معلول با علت خودش رابطهء ضرورى حكمفرماست بلكه ميان هرچيزى و هرچيزى ، ميان هر حادثهاى و هر حادثهاى ضرورت حكمفرماست . ميان حادثهاى كه در زمين ما واقع مىشود ولو خيلى كوچك باشد - مثل پريدن و يا وز وز كردن يك پشه - و حادثهاى كه در دورترين كهكشانهاى عالم