را با هم درنظر بگيريم بين اينها نوعى تلازم و لاانفكاكى هست .
از آنچه تاكنون درباره وجوب بالغير و وجوب بالقياس گفتيم دو مطلب به دست مىآيد ؛ يعنى اگر ما اين حرفها را بپذيريم و اگر اين حرفها درست باشد - كه درست هم هست - نتيجه مىگيريم كه دو مطلب در جريان عالم وجود دارد :
مطلب اول
يكى اينكه هر موجودى ضمن اينكه موجود است واجب الوجود هم هست منتها اگر واجب الوجود بالذات نباشد واجب الوجود بالغير است ، يعنى بر نظام عالم ضرورت حكمفرماست ؛ و اين همان است كه در يك تعبير ديگر به آن « جبر علّى و معلولى » مىگويند .
بر عالم جبر على و معلولى يا ضرورت على و معلولى حكمفرماست . هر حادثهاى كه در عالم واقع مىشود محال است كه واقع نمىشد ؛ چرا ؟ براى اينكه اين حادثه كه واقع شده است اگر علت تامهاش وجود نمىداشت محال بود كه وجود پيدا كند ، پس اينكه وجود پيدا كرده است به دليل اين است كه علت تامهاش وجود پيدا كرده است ؛ پس وجودش ضرورى بوده است . نقل كلام به علت تامهاش مىكنيم . آن علت تامه هم كه يك امرى است كه در عالم پيدا شده است اگر علت تامهاش وجود نمىداشت باز محال بود موجود شود ، پس حال كه موجود شده است به دليل اين است كه علت تامهاش وجود دارد ؛ و هرچه پيش برويم همينطور است . نتيجه اينكه بر نظام عالم يك ضرورت حكمفرماست ولى اين ضرورت منافات ندارد با اينكه اشياء در ذات خودشان ممكن الوجود باشند ولى همهء آنها به واسطهء غير ، وجوب وجود پيدا كرده باشند .
اين ، مطلب اول است كه اين مطلب از همان مسألهء وجوب بالذات و وجوب بالغير استفاده مىشود . ولى تا اينجا كه فقط مسألهء وجوب بالغير هست و وجوب بالقياس را مطرح نكردهايم ما اشياء را به صورت سلسلههاى جدا از يكديگر مىبينيم . مثلًا حركت دست من را درنظر بگيريد . اين يك حركت است و يك حادثه است كه در ذات خودش ممكن الوجود است ولى حال كه وجود پيدا كرده است مسلماً ضرورت پيدا كرده كه وجود پيدا كرده است ، پس با علت خودش رابطه دارد