بالقياس هم هست ؛ يعنى وقتى كه ما كارى نداريم كه وجوب از ناحيهء اين شىء آمده يا از ناحيهء شىء ديگر و فقط مىگوييم اين دوامرمتلازمند و از يكديگر انفكاك ناپذيرند مىگوييم بين اين دو شىء وجوب بالقياس حاكم است .
معمولًا در منطق با وجوب بالقياس كار دارند . مثلًا در قضاياى شرطيه مىگويند اگر « الف » وجود داشته باشد « ب » وجود دارد . مىخواهند بگويند ميان وجود « الف » و وجود « ب » چنين تلازمى هست ، ديگر كارى ندارند به اينكه اين تلازم به دليل اين است كه « الف » علت است براى « ب » يا به دليل اين است كه « ب » علت است براى « الف » يا به دليل اين است كه « الف » و « ب » هر دو معلول يك علت سوم هستند و يا به دليل اين است كه حتى بدون رابطهء عليت ميان اينها تلازم هست مثل متضايفين ( كه مثالش را بعداً ذكر خواهيم كرد ) .
پس وجوب بالقياس درواقع معنايش اين است كه ميان دو شىء رابطهء تلازم و لاينفكّى وجود داشته باشد بدون اينكه ما درنظر بگيريم كه كداميك از ايندو اصل است و كداميك فرع و يا اصلًا هيچكدام نسبت به ديگرى اصل يا فرع نيست « 1 » .
هامش
( 1 ) . - يعنى يك امكان بالذاتى هر دو را پوشانده است .
استاد : يعنى چه ؟ .
- يعنى درنظر نداريم كه اين هر دو اصلا وجود داشته باشند ، ولى اگر يكى از اينها بود آن ديگرى هم خواهد بود .
استاد : يعنى ما به آن جهتش كارى نداريم كه آيا يكى از اينها علت است و ديگرى معلول يا هر دو معلول يك علت هستند و يا ميان اينها تلازم برقرار است بدون اينكه اصلًا رابطهء عليت با يكديگر داشته باشند .
- من در ذهن خودم گردش خورشيد را با شب و روز در نظر گرفتهام . آيا اين درست است ؟ .
استاد : اين [ مثال ] از نوع رابطهء علت و معلول است .
- فرض كنيد وقتى كه جريان الكتريسيته از سيم عبور مىكند هم لامپ را روشن مىكند هم آن را گرم مىكند .
استاد : بله ، ايندو نسبت به هم وجوب بالقياس دارند . معمولا در بسيارى جاها مسأله به همين شكل است كه اگر يك شىء دو معلول داشته باشد از وجود يكى به وجود ديگرى پى مىبريم ؛ يعنى اين معلول كه وجود دارد شما كشف مىكنيد كه آن علت اصلى وجود دارد ، وقتى علت اصلى وجود دارد پس معلول دوم هم وجود دارد .
- آيا نمىشود بگوييم در اينجاها كه ما صحبت از دو معلول يك علت واحد مىكنيم در واقع اگر دقت نظر به خرج بدهيم مىبينيم اين دو معلول دو وجه يك معلول واحد است كه ما آن را دو معلول درنظر گرفتهايم ؟ .
استاد : نه ، هيچ لزومى ندارد كه اينطور بگوييم . در اين گونه موارد ذهن يك حركت غيرمستقيم مىكند . در مورد دو معلول علت واحد كه تا يكى از اين دو معلول را مىبيند مىگويد آن ديگرى هم هست ، انسان ابتدا خيال مىكند كه از وجود اين معلول وجود آن معلول را كشف مىكند ولى در واقع مسأله از اين قرار است كه ذهن تا اين معلول را مىبيند به سرعت وجود علت را كشف مىكند و از وجود علت وجود اين معلول ديگر را كشف مىكند .
از اين مثالها خيلى زياد داريم كه يك جريان و يك حادثه وقتى وقوع پيدا مىكند آثار متعددى به دنبال خودش مىآورد . ما يكى از آن آثار را كه مشاهده كرديم فوراً حكم مىكنيم كه آن آثار ديگرش هم وجود دارد ؛ چرا ؟ چون اين اثر را كه مىبينيم از اين اثر آن علت را كشف مىكنيم ، آن علت را كه كشف كرديم فوراً به معلول ديگر پى مىبريم .
شايد اين مثال درست باشد كه يك بيمار وقتى كه سرطان پيدا مىكند تغييرات بسيارى در وضع بدنش پيدا مىشود ، مثلًا يك تغيير در گلبولهاى سفيد خونش پيدا مىشود ، يك تغيير در لنفهايش پيدا مىشود ، تغييراتى هم در عضله هايش پيدا مىشود . طبيب وقتى كه يك علامت را ديد شك نمىكند كه آن علامت ديگر هم در او وجود دارد . مىگويند چرا ؟ مىگويد ايندو اثر يك علت هستند ؛ اين كه وجود داشته باشد نمىشود آن ديگرى وجود نداشته باشد . ايندو با يكديگر علت و معلول نيستند . نه اين علت است براى آن و نه آن علت است براى اين ، ولى بينشان تلازم هست . اين تلازم را چه چيزى ايجاد كرده است ؟ آن علت اصلى .
- رعد و برق هم همينطور است ؟ .
استاد : بله ، رعد و برق هم همينطور است . مثال خوبى است . آن فعل و انفعالاتى كه در ابر پيدا مىشود به دنبال خودش دو اثر به وجود مىآورد : يكى همان جريان الكتريسيته كه به صورت جهش برق در چشم ما پيدا مىشود و ديگرى غرش رعد . ولى آن چون نور است و به سرعت مىآيد ما آن را زودتر مىبينيم ؛ وقتى مىبينيم شك نداريم كه تا چند ثانيه بعد صداى رعد هم بلند مىشود ؛ چرا ؟ چون علت اين حادثه را ما با تجربه به دست آوردهايم و وقتى كه اين برق را مىبينيم مىدانيم كه اين حادثه بىجهت پيدا نمىشود ، بلكه يك فعل و انفعال آنچنانى در آنجا پيدا مىشود و به دنبال آن فعل و انفعال ، صدايى هم در اينجا پيدا خواهد شد . از اين جهت است كه از وجود يك معلول وجود معلول ديگر را به دست مىآوريم ، ولى درواقع و نفس الامر در اين گونه موارد ذهن ما به اين نحو عمل مىكند كه تا اين معلول را مىبيند فوراً به وجود علت منتقل مىشود و از وجود علت به وجود آن معلول ديگر منتقل مىشود ، ولى ذهن آنقدر به سرعت عمل مىكند كه انسان خيال مىكند كه مستقيماً از وجود اين معلول وجود آن معلول را كشف كرده است ، اما به هرحال ميان دو معلول وجوب بالقياس حكمفرماست .