خود شر كثير است ؛ و افاضهء خير كثير با اينكه ملازم شر قليل است ، خير است .
تحليل شرورى كه موجب شقاوتند
حالا به عنوان مثال اين مسأله را در مواردى پياده مىكنيم ، اين مواردى كه بيشتر در باب جبر و اختيار طرح مىشود . در باب آن چيزهايى كه موجب شقاوت انسان مىشود چه مىگوييم ؟ دربارهء موارد شقاوت اخروى و هميشگى مثل كفر و فسق و ملكات رذيله چه بايد بگوييم ؟ مواردى مثل كفر و فسق يعنى ملكات سوء اخلاقى كه همهاش به دو صنف برمىگردد : يكى افكار فاسد اعتقادى و افكار باطل كه قهراً فكر فاسد اعتقادى به معنى فكر پوچ است ، چون فاسد بودن فكر به دروغ بودن و به خلاف واقع بودن آن است . البته اين افكار فرق مىكنند . يك وقت انسان به يك مسائل مادون بشر اعتقاد خلاف واقع پيدا مىكند . مثلا من اعتقاد داشتم به اين كه زمين ساكن است ، اشتباه كرده بودم ، بعد معلوم شد كه زمين ساكن نيست و متحرك است . اما يك وقت در مسائلى است كه آن مسائل كمالات نظرى انسان است ، يعنى كمال بالقوهء انسان در اين است كه آن حقايق را كشف كند ؛ يعنى شناخت نظام كلى عالم ، كه در رأس آن شناخت حق ، شناخت خدا ، شناخت مبدأ و معاد قرار مىگيرد .
اعتقاد فاسد ، به تعبير امروز يعنى يك شناسايى دربارهء جهان و هستى كه خلاف و معكوس آن هستى است ، يك جهانبينى معكوس و غلط ؛ يعنى انسان در ذهن خودش جهان را به گونهاى ببيند و بشناسد و معتقد باشد كه بر خلاف آن چيزى است كه جهان هست . نظام كلى جهان را بر خلاف آنچه كه هست بشناسد . به اين « اعتقاد فاسد » مىگوييم .
ديگرى اخلاق فاسد است ؛ يك سلسله ملكاتى در انسان كه وقتى با مقياسهاى اخلاقى كه در دست داريم سنجيده شوند آنها را « ملكات رذيله » مىگوييم ، كه قهراً در اينجا مسألهء معيار اخلاق مطرح مىشود كه اصلا معيار ملكات فاضله و ملكات رذيله چيست ؟ حالا ما فعلا بحث اخلاق را مطرح نمىكنيم ، چون خودش يك مسألهء خيلى مهمى است . حالا ما فرض را بر اين مىگذاريم كه يك معيار ثابتى در اخلاق هست ، كه حتماً هم بايد چنين چيزى باشد . فرض اين است كه اخلاق يك معيار معينى دارد . روى اين معيارها پارهاى از ملكات ، كمالات نفسانى و پارهاى از ملكات ، رذائل نفسانى هستند .