الضرب ، و ذلك مما قد فاض عن المدبر الأول ، و وجد فى الأمور العقليه و النفسية و السماوية .
طرح يك اشكال و پاسخ آن
ممكن است كه مستشكل اشكال كند : اين چه حرفى است كه شما داريد مىزنيد ؟ اينكه شما آمدهايد شرور را اينچنين به دامن خيرات چسباندهايد و مىگوييد اين شرور از اين خيرات قابل انفكاك نيستند ، آيا ممكن نبود براى مدبر اول و واجب تعالى كه عالمى را ايجاد كند كه در آن عالم هيچ شرى وجود نداشته باشد ، خير محض باشد ؟ شيخ مىگويد : چرا ، چنين چيزى ممكن بود ؛ نه تنها ممكن بود ، وجود هم دارد ، ولى آن ، نحوهء ديگرى از وجود است . بحث در اين است كه اين نحوه از وجود كه نامش طبيعت شده ، كه خيرش از شرش انفكاك ناپذير است ، [ مىتواند وجود نداشته باشد و به جاى آن عالمى كه خير محض باشد وجود داشته باشد ؟ ] خلاصهء حرف شيخ اين است : شما مىگوييد چه مانعى داشت كه عالمى وجود داشته باشد كه در آن عالم شرى نباشد ؟ شيخ مىگويد عالمى كه در آن شرى وجود نداشته باشد يعنى عالمى كه در آن چيزى كه منبع و منشأ اين شرور است ، كه همان امكان اثرپذيرى است ، نباشد ، چون همهء شرور به اعدام و به اثرپذيرى عوامل در يكديگر بر مىگردد ، و به عبارت ديگر و از جنبهء ديگر به تضاد بر مىگردد . معناى اين حرف اين است كه عالمى وجود داشته باشد كه در آن عالم مادهاى كه اثرپذير باشد وجود نداشته باشد ؛ عالمى كه در آن ، عوامل متضاد روى يكديگر اثر مىگذارند و اين اثرِ آن را خنثى مىكند و آن اثر اين را ، اين آن را از غايتش قطع مىكند و آن اين را ، وجود نداشته باشد ؛ يعنى عالمى غير از طبيعت وجود داشته باشد . چنين عالمى هم كه وجود دارد . عوالم ما فوق طبيعت همان عوالمى است كه هم امكان وجود دارد و هم وجود دارد .
يك وقت شما مىخواهيد بگوييد عالم طبيعت وجود پيدا نكند و فقط همان عوالم وجود داشته باشد . اين يك حرف است . يك وقت مىگوييد طبيعت باشد اما طبيعت هم به آن صورت باشد . اين محال است كه ماهيتى ماهيت ديگر باشد . اگر مىخواهيد طبيعت ماوراء طبيعت بشود ، ماوراء طبيعت وجود دارد .