نظام خير اخلاقى بهوجود مىآيد ، يعنى يك « بايد » ى بهوجود مىآيد در مقابل « هست » ها . اين ، تصرف در نظام جزئى است . همان « بايد » كه از آن « هست » هايى بهوجود مىآيد ، خود آن باز به يك اعتبار جزء اين نظام كلى است . پس مسألهء نظام جزئى اين است كه انسان تصرفاتى در داخل نظام و با استفاده از نظام كلى مىكند ، ولى تصرفاتى كه انسان مىكند به نحو جزئى است .
و لو لم تكن النار منها بحيث إذا تأدت بها المصادمات الواقعة فى مجرى الكل على الضرورة إلى ملاقاة رداء رجل شريف ، وجب احتراقه ، لم تكن النار منتفعاً بها النفع العام ، فوجب ضرورة أن يكون الخير الممكن فى هذه الأشياء إنما يكون خيراً بعد أن يمكن وقوع مثل هذا الشر عنه و معه ، فإفاضة الخير لاتوجب أن يترك الخير الغالب لشر يندر ، فيكون تركه شراً من ذلك الشر ، لأن عدم ما يمكن فى طباع المادة وجوده إذا كان عدمان شر من عدم واحد « 1 » ، و لهذا ما يؤثر العاقل الإحتراق بالنار به شرط أن يسلم منها حياً علىالموت بلا ألم .
اينجا فقط جنبهء كلى مطلب را مىگويد : اگر آتش به حيثى نمىبود كه وقتى بر اثر علل اتفاقى رداى رجل شريف را ملاقات مىكند آن را بسوزاند و احراق كند ، اگر به
هامش
( 1 ) . در مورد اين عبارت : « لأن عدم ما يمكن . . . شر من عدم واحد » ميان محشين اختلاف است كه چگونه آن را بخوانند . عبارت كمى مشوّش است . آنها عبارت را همان جور كه خوانديم خواندهاند ولى در توجيه عبارت جور ديگرى گفتهاند . حالا ما اين جور معنى مىكنيم : عدم آن چيزى كه ممكن است در طباع ماده وجود پيدا كند ، يعنى شيئى در ماده ممكن الوجود باشد ، اگر عدم او دو عدم باشد ، شر است از عدمى كه عدم شئ واحد است . ما گفتيم كه شرور به اعدام برمىگردند . مىگويد اگر امر دائر شد ميان دو شر از يك طرف و يك شر از طرف ديگر ، كه يا بايد آن دو شر و دو عدم صورت بگيرد يا اين يك عدم ، آن وقت آن دو عدم ، شرِ از عدم واحد هستند . حالا يك اشكال لفظى دارد كه بايد « إذا كان عدمين » باشد نه « عدمان » . اين در كلمات امثال شيخ كه فارسى زبان هستند مانعى ندارد كه گاهى اينجور چيزها واقع شود .
سؤال : در اين نسخهء دست ما « شراً » است .
استاد : نه ، « شراً » به هيچ شكلى جور نمىآيد . ما اينجا « لأنّ » داريم كه خبر آن بايد مرفوع باشد ، همان « شرٌ » است . خبر « كان » است كه بايد منصوب باشد كه « عدمين » بايد بخوانيم . اگر بخواهيم آن را « شراً » بخوانيم بايد خبر « كان » بگيريم و بگوييم : « إذا كان عدمان شراً » كه اين جور نمىآيد . به نظر من مطلب همان جور است كه گفتيم .