اين حيث نمىبود ، قهراً آن نفع فراوان هم بر آن مترتب نمىشد ؛ يعنى اگر طبيعت آتش اين طبيعت نمىبود ، همان طورى كه اين كار را نمىكرد كارهاى مفيد را هم نمىكرد . پس در مواردى كه مقتضاى طبيعت كلى چنين است ، آن را به اين حساب ، شرى مىدانيم كه مصلحتش آن خيرهاى كلى در نظام عالم است .
اغلب مردم به صورت نظام جزئى حساب مىكنند . مى گويند مثلا اين آتش آمد خانهء فلانكس را سوخت ؛ چه مصلحتى دركار بوده است ؟ مىخواهند مصلحت در خود اين باشد . ولى در اين حسابى كه ما داريم الآن بررسى مىكنيم ، مصلحت نظام كل مطرح است ؛ در حالى كه ما اين را به صورت يك عمل جزئى در نظر مىگيريم ، مثل كارى كه يك انسان مىكند كه عمل در نظام جزئى است . انسان مىآيد يك خانهاى را آتش مىزند . اين يك كار جزئى است . مىگوييم آقا در اين كار تو چه مصلحتى است ؟ ولى از اين جهت كه كار را به آتش نسبت مىدهيم مىتوانيم بپرسيم چرا آتش اين را مىسوزاند ؟ در اين مورد ، آن مصلحتى كه مترتب بر وجود آتش است ، مصلحت جزئى مربوط به انسان نيست . اين معنايش اين است : آيا آتش بايد باشد يا نباشد ؟ آتشى كه لازمهء ذاتش اين است كه اگر پنبه در ملاقات آن قرار بگيرد آن را محترق مىكند . براى آتش علىالسويه است كه اين ردا ، رداى رجل شريف باشد يا رداى رجل پليد . اين آتشى كه به اين حيث است ، اگر بخواهد به اين حيث نباشد به اين معنى است كه آتش نباشد . آتش هم اگر نباشد يعنى تمام منافعى كه از اين عنصر براى عالم هست ، هيچيك از آنها نباشد . پس مصلحت اين ، مصلحت كلى است نه مصلحت جزئى . اين خير آن وقت خير است كه اين شر هم برايش ممكن باشد ؛ يعنى اينها از يكديگر تفكيك پذير نيستند . چيزى كه وجودش مستلزم يك خير غالب است ، خيرى كه بر شرش غلبه دارد ، اگر ترك شود ، اين ترك ، شر است ، چون ترك شر قليلى كه ملازم با ترك خير كثير باشد ، خودش شر است . پس عدم آن چيزى كه در طباع ماده وجود دارد ، اگر آن عدم دو عدم باشد ، شر است از عدم واحد . به همين جهت هرگز آدم عاقل اختيار نمىكند محترق شدن به آتش را به شرط اينكه سالم از آن در بيايد . البته ممكن است كه [ « ما » در عبارت « و لهذا مايؤثر العاقل . . . » ] « ما » ى زائده باشد كه خيلى اوقات بعد از « لهذا » « ما » ى زائده مىآيد . اگر زائده باشد معنى عبارت چنين مىشود : و به همين جهت است كه آدم عاقل اختيار مىكند احتراق با آتش را . اگر به يك كسى بگويند كه امر تو داير است ميان دو كار :
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 537
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٣٧