نوع در ميان افراد تقسيم شده است . لهذا مى بينيد كه افراد انسان در استعدادها خيلى تفاوت دارند . هر گروه و دستهاى در يك امر خاصى استعداد دارد كه گروه و دستهء ديگر آن استعداد را ندارد . آنچه لازم و ضرورى است اين است كه در ميان همهء افراد جامعه چنين گروهى وجود داشته باشد . چنين نيست كه لازم باشد كه همهء افراد ، به طور كل استغراقى ، داراى اين مزيت باشند . مثل استعدادهاى ذوقى و هنرى و استعدادهاى علمى در رشتههاى خاص . مثلا بايد يك عده افراد باشند كه در رشتهء حقوق استعداد فوقالعادهاى داشته باشند به طورى كه اگر استعداد اينها به فعليت نرسد واقعاً يك محروميتى براى اينها باشد . همانطور كه ما مىگوييم فلان بچه در فلان رشته فوقالعاده استعداد داشت و حيف شد كه به آن نرسيد . اما اين را در مورد خودمان نمىگوييم كه حيف شديم ، چون ما استعداد آن را نداشتيم .
پس اين [ گونه كمالات ] را اگر ما نسبت به همهء افراد نوع حساب كنيم ، آنهايى كه ندارند اكثريت را تشكيل مىدهند ؛ اما اگر نسبت به آن اشخاصى كه آن استعداد خاص را دارند حساب كنيم ، آنهايى كه ندارند و محروم هستند اقليت را تشكيل مىدهند . حالا عبارتش كمىمشوّش است ، دقت كنيد :
و أمّا قبل ذلك فليس مما ينبعث الشىء اليه فى بقاء طبيعة النوع انبعاثه إلى الكمالات الثانية التى تتلوا الكمالات الاوَل ، فإذا لم يكن ، كان عدماً فى أمر ما يُقتضى فىالطباع .
منظور اين است كه اين [ كمال ] براى آن فردى كه استعدادش در او بروز كرده و به فعليت رسيده چنين است ، ولى قبل از آنكه خود او به آن آگاه شود ، از آن چيزها نبوده كه طبيعت به حسب ذات خودش به سوى آن تكاپو داشته باشد . مىخواهد بگويد كه تقريباً يك امر عَرَضى براى اين فرد است . « فاذا . . . » دنبالهء جملهء قبل است و « فاء » در اينجا به معنى « چه » است ، يامثل اينكه بخواهيم بگوييم « كه » يا « بحيثُ » :
و اگر نبود ، عدم بود در امرى كه آن امر مقتضاى طبيعت بود ؛ يعنى اين جورنيست .
پس نتيجهء بيانات اين است : « فالشر فى أشخاص الموجودات قليل » .
[ پس شر در اشخاص موجودات قليل است . ] اين ، مسألهء قلت و كثرت بود .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 533
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٣٣