تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 519

مساهمون:

ص٥١٩
« مُعدِم » آن است كه خيرى وجود دارد و آن مىآيد و خير موجود را معدوم مىكند ؛ مثل قاتل . خيرى به نام « حيات » وجود دارد و وسيلهء قتل ( مثلا گلوله ) مىآيد و آن حيات را سلب مىكند . « حابس » آن است كه كمال را از مستحقش حبس مىكند . مثلا انسان به حسب استعداد ذاتى و نوعى خودش مىتواند عالم بشود ، يك بيمارى و يك مرضى پيدا مىكند كه مانع مىشود آن انسان به آن علم كه استحقاقش را دارد برسد . در اينجا اين جور نيست كه كمالى وجود داشته و آن بيمارى آن را از بين برده ، بلكه از اول نمىگذارد كه به كمال برسد . پس شر عدمى است ، ولى چنين عدمى . ممكن است كسى بگويد : عدم مطلق چيست ؟ شيخ مىگويد : عدم مطلق چيزى جز لفظ نيست ، جز لفظ مصداقى ندارد كه بعد بگوييم حكم عدم مطلق چيست ؟ به فرض محال ، اگر حصولى مىداشت ، آن شر عام و شر مطلق بود . فكل شىءوجوده على كماله الأقصى « 1 » ، و ليس فيه ما بالقوة ، فلا يلحقه شر ، و إنما الشر يلحق ما فى طباعه ما بالقوة ، و ذلك لأجل المادة . هر موجودى كه نهايت كمال ممكن خودش را دارد و در او استعداد كسب كمال جديد يا استعداد زايل شدن كمال موجود نباشد ، يعنى در او امكانى وجود نداشته باشد ، وقوع شر در او محال است ؛ مثل مجردات . در باب مجردات ، حكما معتقدند كه براى آنها آنچه از كمال كه ممكن است ، از ابتدا حاصل است و چون متلبس به قوه و استعداد نيستند ، زوال آنچه هم كه دارند براى آنها ممكن نيست . پس به آنها هيچ شرى ملحق نمىشود . شر فقط در جايى پيدا مىشود كه پاى ماده و استعداد در ميان باشد . از اين جهت‌است كه مىگويند ماده منشأ شرور است . البته اين هم معنايش اين نيست كه ماده شر مطلق است ، بلكه به اين معناست كه اگر ماده نبود شر هم نبود . ولى در عين حال اگر همين ماده نبود ، يك سلسله خيرات هم ، كه بيش از اين شرور است ، نبود .
هامش
( 1 ) . در بعضى نسخه‌ها به جاى « على كماله الأقصى » « و اكماله الأقصى » آمده كه غلط است .