مىكنم .
قسمت ديگر بحث ، منشأ بودن همين شرور و اعدام است از براى خيرها ؛ يعنى همان چيزى كه نسبت به اين مورد خاص شر است ، در عين حال همين شر مقدمه و منشئى است براى بروزيك سلسله خيرها كه بعدها بر اين مترتب مىشود . گفتيم كه اين مورد سوم همان است كه معمولًا از آن تعبير به « مصالح » مىشود . مىگويند در اين شر يك مصلحتى است ؛ يعنى بسيارى از خيرها متولد از اين شرور هستند ، فرزند همين شرور هستند كه اگر اين شرور نباشند آن خيرهايى هم كه از اينها متولد مىشوند نيستند .
پس اولا ، از نظر ماهوى همهء شرور عدمند . بنابراين مسألهء ثنويت كه دو رديف و دو سنخ وجود داريم : وجود خير و وجود شر ، غلط است .
ثانياً ، خود اين شرور لوازم يك سلسله خيراتند ، به عبارت ديگر مولود يك سلسله خيراتند كه نبودن آن شرور ملازم است با نبودن مولِد و والد اينها كه يك سلسله خيرات مىباشند .
ثالثاً ، خود اين شرور مولِد يك سلسله خيرات هستند .
اصول اساسى مطلب همينهاست . البته در ضمن ، يك بحثهاى جزئى و فرعى هم هست . حالا از سه سطر قبل مىخوانيم :
شرح و توضيح متن
فالشر بالذات هو العدم و لا كلّ عدم ، بل عدم مقتضى طباع الشىء من الكمالات الثابتة لنوعه و طبيعته ، و الشر بالعرض هو المعدم او الحابس للكمال عن مستحقه ، و لا خير عن عدم مطلق إلّا عن لفظه ، فليس هو بشرٍ حاصل ، و لو كان له حصول ما لكان الشر العام .
شر بالذات عدم است ، ولى نه هر عدمى ، عدم وجودى كه مقتضاى شئ است از كمالاتى كه براى آن نوع و طبيعت آن شئ ثابت است ؛ مثل جهل براى انسان كه عدم علم است ، و علم يك كمالى است براى نوع انسان . اما عدمالبصر يعنى لابصير بودن براى ديوار كه اصلا نوعش چنين استعدادى ندارد شر شمرده نمىشود . و شرّ بالعرض عبارت است از وجوداتى كه منشأ اين شر بالذات مىشوند .