تكون بها غير شر ؛ فالشر بالذات هو العدم و لا كلّ عدم ، بل عدم مقتضى طباع الشىء من الكمالات الثابتة لنوعه و طبيعته ، و الشر بالعرض هوالمعدم « 1 » او الحابس للكمال عن مستحقه ، ولا خير عن عدم مطلق إلّا عن لفظه ، فليس هو بشرٍ حاصل ، و لو كان له حصول ما لكان الشر العام . فكل شىء وجوده على كماله الأقصى ، و ليس فيه ما بالقوة ، فلا يلحقه شر ، و إنّما الشر يلحق ما فى طباعه ما بالقوه ، و ذلك لأجل المادة .
[ اما مثلًا حرارت درقياس با كسى كه به وسيلهء آن درد كشيده شر است ، و براى حرارت جهت ديگرى است كه به موجب آن شر نيست . پس شر بالذات همان عدم است ولى نه هر عدمى ] ، بلكه عدم وجود آن چيزى كه مقتضاى طبيعت شئ است از كمالاتى كه براى نوعش و طبيعتش ثابت است ، مثل مبصر بودن كه مقتضاى طبيعت حيوانات است . شر بالعرض يك امر وجودى است كه يا اعدامكنندهء كمال موجود است يا كمالى را از مستحقش حبس و جلوگيرى مىكند . و از « عدم مطلق » خبرىجز لفظش نيست . به فرض محال اگر عدم مطلق يك تحققى مىداشت آن شر عام بود . پس هر چيزى كه به نهايت كمالى كه براى او ممكن است موجود باشد و در آن قوه و استعداد نباشد شرى به او ملحق نمىشود .
گفتيم كه شرور يا مُعدِم هستند و يا حابس . معدم و حابسِ امورى هستند كه داراى كمالى مىباشند ولى امكان و قوه در آنها هست ، يعنى مىشود يك چيز بيايد و كمال را از آنها سلب كند . امرى كه فاقد جهت بالقوه باشد ، يعنى فعليت محض باشد ، ديگر كمال از او سلب شدنى نيست .
هامش
( 1 ) . در كتاب « المعدوم » است ، ولى در اسفار اين را « المُعْدِم » نقل كرده كه همين درست است .