مرحوم آخوند شايد اين خلط هم وجود نداشته باشد . ببينيد : يك وقت ما عدم مضاف را در مقابل عدم مطلق به كار مىبريم . عدم مطلق يعنى چيزى به [ عدم ] نسبت نمىدهيم ، عدم محض است . عدم مضاف مىگوييم و منظور مثلًا عدم البصر است . اين مىشود عدم مضاف در مقابل عدم مطلق .
ولى در باب عدم ملكه حتى عدمهاى مضاف دو قسم مىشوند : عدم مضافى كه شأنيت وجود را دارد و فعليت آن را ندارد و عدم مضافى كه شأنيت وجود را ندارد .
مثلًا يك وقت عدمالبصر را به ديوار نسبت مىدهيم ، اين عدم مضاف است . ولى آيا عدم البصر در ديوار شر است ؟ نه ، ولى عدم البصر در حيوان شر است . پس ملاك باز هم از متن خلقت گرفته مىشود . ملاك ، استعداد است ؛ و لهذا ما در الفاظ هم به ديوار « كور » نمىگوييم ، به يك انسان كه نمىبيند « كور » مىگوييم ، زيرا « كور » يعنى آن كسى كه بايد چشم داشته باشد و ندارد ، ولى ديوار چنين نيست كه بايد چشم داشته باشد ، يعنى شأنيت چشم داشتن در او نيست . پس هر شرى عدم مضاف است و مقصود ما از « عدم مضاف » در اينجا عدم ملكه است . پس هر عدم ملكهاى شر است ، نه سلب مطلق . هميشه در مقابل « عدم ملكه » « سلب مطلق » مىآورند نه « عدم مطلق » .
مراتب موجودات را اگر با يكديگر قياس كنيد از يكديگر سلب مىشوند : عقل نفس نيست . نفس عقل نيست . جسم عقل نيست . حجر شجر نيست . شجر حجر نيست . آيا اين يك شريت است در سنگ ؟ اين سلب مطلق است ، يعنى به نحو سالبهء محصّله است . سنگ گياه نيست . نبودن خصلت گياهى در سنگ ، براى سنگ فقدان است اما شر نيست . ولى گياهى كه مثلًا استعداد رشد يا توليدمثل را دارد ولى الان به علت يك آفت يا به هر علتى رشد نمىكند ، اين نداشتن براى او شر است ، چون فقدانى است كه ملازم با استعداد وجود است .
پس معلوم شد كه شر بالذات داريم و شر بالعرض ، و همچنين شر مطلق داريم و شر نسبى ، كه به يك اعتبار شر بالذات و بالعرض مىگوييم و به يك اعتبار شر مطلق و نسبى . گفتيم كه « عمى » شر بالذات است و « حرارت » شر بالعرض ، « عمى » شر مطلق است و « حرارت » شر نسبى .
و اما الحرارة مثلا اذا صارت شراً بالقياس إلى المتألم بها ، فلها جهة أخرى
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 515
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥١٥