تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 508

مساهمون:

ص٥٠٨

تصرف انسان در طبيعت به معنى تغيير در نظام كلى طبيعت نيست

پس اينكه ما گفتيم شرور از خيرات لاينفك است ، منظور در نظام كلى عالم است نه در نظام جزئى . در نظام جزئى قابل انفكاك است . اگر بخواهد در نظام كلى قابل انفكاك باشد ، معنايش اين مىشود كه مثلا انسان انسان باشد و بدنش همين بدن باشد و ميكروب هم ميكروب باشد و ميكروب وارد بدن انسان شود ، مع‌ذلك كارش را صورت ندهد . ولى در نظام جزئى كه انسان عوامل طبيعى را به طور مصنوعى استخدام مىكند ، مثلا در يك محل با عوامل بيمارىزا مبارزه مىكند و عامل را معدوم مىكند ، مقتضاى طبيعت را عوض نمىكند . مثلا در اين محل باتلاق وجود دارد و هر جا كه باتلاق وجود داشته باشد پشهء مالاريا به‌وجود مىآيد كه اين لازمهء طبيعت باتلاق است . در اينجا انسان كارى نمىكند كه طبيعت در كار خودش تبعيض كند . ولى مىتواند يك كار ديگر بكند كه آن در حوزهء اختيار انسان است . موجبات پيدايش باتلاق را از بين مىبرد . مثلا فلان رودخانه را كه مىآمد و در فلان لجنزار فرومىرفت و در نتيجه باتلاق به‌وجود مىآمد ، سدبندى مىكند و ديگر باتلاق وجود پيدا نمىكند . وقتى كه باتلاق نبود پشهء مالاريا هم نيست . اينجاست كه درميان « هست » و « بايد » تفكيكى صورت مىگيرد . اين تصرفات انسان تصرف در نظام كلى عالم و تغيير نظام كلى عالم نيست ، استفاده از نظام عالم در نظام عالم است ، استفاده از نيروى موجود و مقتضاهاى طبيعت موجود در همين طبيعت است ؛ و اين غير از آن مسألهء نظام كلى است كه ما در اينجا بحث مىكنيم « 1 » .
هامش
( 1 ) . سؤال : خود انسان مگر جزء طبيعت نيست ؟ استاد : در طبيعت انسان از آن جهت كه طبيعت انسان است شر وجود ندارد . البته لازمهء طبيعت انسان يك سلسله شرور است . در اين جهت مثل همان طبيعت آتش است . عرض كرديم كه آن يك مسألهء ديگرى است كه به مقتضاى طبايع كار ندارد . اين « هست » و « بايد » در داخل تاريخ بشر و جامعهء بشر است و هيچ ربطى به نظام كلى ندارد ؛ يعنى وقتى بشر مىگويد اين واقعيت است ولى ارزش نيست و ارزش چيز ديگرى است ، واقعيت براى او چنين نيست كه بگويد آنچه مقتضاى طبيعت است واقعيت است و ارزش چيزى است بر خلاف مقتضاى طبيعت ؛ نه ، طبيعت از نظر جريان كلى خودش در اين بحث داخل نيست ، بلكه انسان از آن جهت كه مىخواهد از طبيعت موجود استفاده كند و طبيعت را و از آن جمله نيروهاى ديگر را استخدام كند ، در اين عمل خودش طرحى مىريزد كه اينچنين استخدام كنم و آنچنان استخدام نكنم ، بهترين طرح اين است كه چنين بشود و طرح بد اين است كه چنان بشود . بعد هم آنچه كه واقع شد ، كه باز هم طبيعت به مقتضاى خود عمل كرده است ، اگر بر خلاف آن نحوه استخدامى بود كه انسان فرض كرده بود ، مىگويد اين واقعيت از ارزش منفك شده است . سؤال : با اين بيان ، ظلم نسبى است و نسبت به انسان است . استاد : نسبى بودنش يك امرى است مسلّم ، ما اين را الآن گفتيم ، چون ظلم كه از نوع عدم نيست ، خودش وجودى است . هر چيزى كه از نوع عدم نباشد و امر وجودى باشد و شر باشد ، اين در وجود اضافى خود و در وجودش نسبت به غير ، يعنى در وجود نسبىاش شر است و چون در وجود نسبى شر است ، نسبت به اين غير شر است و نسبت به آن غير خير است . در جلسات قبل گفتيم كه ظلم از آن جهت شر است كه منشأ يك سلسله عدمها در مظلوم مىشود و منشأ يك سلسله عدمها در خود ظالم مىشود ، يعنى جلو يك سلسله استعدادهاى كمالى خود او را مىگيرد ؛ حابسِ خود او از يك سلسله كمالات است ، بعد هم مانع كمالات در ديگران مىشود .