خودش جلو نيايد - چون اگر مانع هم جلو بيايد آن هم موافق با نظام طبيعت است - معذلك بازهم آتش به نحو ترجيح بلامرجح بخواهد آن را نسوزاند ، محال است .
مثلا در يك جا مادهء قابل احتراقى را به اين علت كه اين اموال به يك ظالم و ستمگر تعلق دارد بسوزاند ، و در يك جاى ديگر مادهء قابل احتراق را به اين علت كه به فلان مؤمن تعلق دارد احراق نكند . اين امرى محال است ، يعنى توقع يك امر محال داشتن است . اين است كه ما مىگوييم يا بايد آتش نباشد و از همهء خيراتى كه بر آن مترتب است صرف نظر شود ، يا اگر باشد لازمهاش اين است كه اگر مصادف با هر مادهء قابل احتراقى شود آن را احراق كند ولو جامهء پيامبر باشد . اين ، بحث نظام كلى طبيعت است .
تفكيك ميان « واقعيت » و « ارزش » مربوط به حوزهء عمل انسان است
انسان در حوزه زندگى خودش و در آنچه كه به عمل او تعلق دارد ، مسألهء بايدها و نبايدها و تفاوت هستها با بايدها را مطرح كرده است . اگر ما مىگوييم يك « بايد » ى نيست ، منظور اين نيست كه طبيعتى عوض شده يا طبيعتى عوض نشده است . صحبتِ يك چيز ديگر است . طبايع سر جاى خودشان هستند ؛ يعنى هر طبيعتى به كليت خودش باقى است ، چه در امور روانى و چه در امور مادى . انسان يك نوع حكمتى در زندگى خودش دارد كه عبارت است از تطبيق دادن فعل خودش بر واقعيت آنچنان كه هست . اين را در گذشته بحث كردهايم . در اينجاست كه مسألهء « واقعيت » و مسألهء « ارزش » از يكديگر منفك مىشوند . اين برمىگردد به عمل انسان و كارهاى انسان و در حد قضاياى مربوط به انسان است . چرا فلان نالايق فلان پست را اشغال كرد و ديگرى اشغال نكرد ؟ اين « چرا » برمىگردد به اينكه چرا انسانها اينچنين كردند و چرا آنچنان نكردند ؟ « اينچنين كردند » و « آنچنان نكردند » هر دو مقتضاى طبيعت انسان است .
علت اين امر اين است كه انسان يك موجود مختار و يك فاعل بالقوه است نسبت به همهء اين اعمال . انسان اگر به اين صورت رفتار كند كارى بر خلاف طبيعت كلى خودش نكرده است ، اگر به آن صورت هم رفتار كند كارى بر خلاف طبيعت كلى نكرده است ، چون طبيعت انسان ، بالقوه فاعل است و [ انسان ] با عقل و اراده و اختيارش است كه طبيعت خودش را به فعليت مىرساند .