تلقى كردهاند ، يعنى مثل تأثير دو موجود عَرْضى روى يكديگر . انسان در عرض مواد طبيعت است و تأثيرش روى مواد عرضى به شكل تأثير مصنوعى و غير طبيعى است . اينها خيال كردهاند كه در دليل نظم هم يك ناظمى مىآيد و به صورت قسر و به شكل خلاف مقتضاى طبيعت ، يك نظم غيرطبيعى به اشياء مىدهد ، مثل اتومبيل كه داراى يك نظم غيرطبيعى و مصنوعى است نه ذاتى و طبيعى ؛ در صورتى كه خدا كه فاعل طبيعت است ، نظمش همان نظم طبيعت است نه نظمى بر ضد طبيعت . اين انسان است كه نظمش به معنى عملى است كه يك اندازه استخدام طبيعت است و يك اندازه هم كارى بر ضد طبيعت . كار خدا و نظم دادن خدا كه نمىتواند به معنى عملى بر ضد طبيعت باشد . كار خدا يعنى خود طبيعت . اين انسان است كه مىآيد از نيروهاى طبيعت استفاده مىكند و نظمى ايجاد مىكند كه اين نظم مقتضاى طبيعت نيست و به يك معنا بر ضد طبيعت است ، يعنى مىآيد و يك عمل قسرى انجام مىدهد . مثلًا اين نظمى كه انسان به اين اتاق مىدهد نظمى است كه انسان از نيروى طبيعت استفاده كرده است و صورت و نظامى داده است كه اين نظام مقتضاى طبيعت نيست . بنابراين نمىتواند ميان فعل خدا و فعل انسان شباهت باشد . اصلًا لازمهء نظم انسانى اين است كه چيزى بر خلاف نظم طبيعى باشد ؛ و نظم طبيعى يعنى نظمى كه مقتضاى ذات خود طبيعت است ، نظمى كه از غايت ذاتى داشتن طبيعت برمىخيزد .
نقش ماوراء طبيعت اين است كه طبيعت را از قوه به فعل مىرساند و به سوى غايات خودش حركت مىدهد . اين يك نقش .
نقش ديگر اين است كه طبيعت ، غايت داشتن خودش را مديون وجود ماوراء طبيعت است . ماوراء طبيعت است كه طبيعت را مانند يك معشوق كه عاشق را به سوى خود جذب مىكند ، به سوى خود مىكشد . اين است كه اصل سريان عشق در تمام ذرات موجودات يك ركن و يك پايهء دليل نظم است . بر خلاف آن نظم بشرى كه اصلًا طبيعت هيچ عشقى به آن نظم ندارد . مثلًا انسان مىآيد با چوب صندلى مىسازد ، در حالى كه هيچ ميل و كششى در طبع چوب به سوى صندلى شدن نيست .
اين است كه در قرآن كريم در مسأله برهان نظم در هر جا اين مسأله را مطرح مىكند ، فرموده كه همه چيز مسْلمِ پروردگار است ، سر بر خط او دارد و به سوى او در حركت است :
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 465
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٦٥