هست . خواه رابطهء مصنوعى از قبيل روابط بشرى باشد و خواه رابطهء ذاتى و طبيعى آنچنانكه حكما مىگويند ؛ به هر حال چيزى هست . از اين راه كه نظام جهان نظام حكيمانه است و ميان اشياء و غاياتشان رابطه برقرار است ، استدلال مىكنند بر وجود خالق و بر اين امر كه عالم طبيعت به خود واگذاشته نيست . اگر عالم طبيعت ماورائى نمىداشت اين نظام را به خود نگرفته بود .
هيوم ، فيلسوف حسى دوران اخير
در دو قرن پيش ، يعنى حدود دويست سال پيش ، كتابى از طرف هيوم ، فيلسوف حسى معروف انگليسى كه ضمناً شكاك هم هست ، منتشر شد « 1 » . او اصولى را پيشنهاد و طرح كرد كه اين اصول ، هم در فلسفه و هم در مسائل دينى منتهى به شك مىشد . خودش هم در نهايت امر جز شك چيز ديگرى را اختيار نكرد ، يعنى شك را منكر نبود . هيوم اصرار داشت به اين كه هم حرفهاى فلاسفه و هم بالاخص حرفهاى كليسائيون را نقد كند . در مسائل فلسفى اساساً به اين نكته تكيه كرد كه انسان جز از طرق كانال حواس راهى براى دريافت عالم خارج ندارد . قبل از او هم اين حرف را گفته بودند ولى نه به اين شدت ؛ و گفت اين كه بعضى فيلسوفان خيال كردهاند كه انسان از غير طريق حواس هم چيزهايى را درك مىكند ، اساساً بىمعنى است ؛ و حتى سخن آنهايى را هم كه فقط حواس را مبدأ شناختهاند ولى براى عقل يك قدرت ديگرى قائل شدهاند كه عقل مىتواند از همين صور محسوسه و جزئيه صور كليهاى در درون خود بسازد ، انكار كرد ؛ گفت عقل هيچ كارى نمىكند ، عقل فقط روى همان تصورات حسى كم و بيش عمل مىكند ، تجزيه مىكند ، تركيب مىكند ؛ يعنى او حتى به اصل تعميم هم قائل نشد . قدما ميان محسوس و متخيل و معقول فرق گذاشته بودند . او فقط گفت آنچه كه انسان ادراك مىكند كه بعضى را « محسوس » مىگوييم و بعضى را « معقول » ، معقول چيزى جز همان محسوسى كه انسان كمى با آن فاصله گرفته و كم رنگتر شده است نيست . مىگويند او اين مثال را ذكر مىكرده است كه انسان وقتى روى يك خاك نرمى قدم برمىدارد اثرى از
هامش
( 1 ) . مىگويند هيوم در سال 1776 فوت كرده است . الآن سال 1977 است ؛ يعنى تقريباً دويست سال پيش .