تطبيق مىدهد . اما در فعل خداوند كه نظام از او برمىخيزد ، انطباق اساساً معنى ندارد . در علم او هم انطباق معنى ندارد ، چون علم او علم فعلى است نه انفعالى ؛ يعنى علم او منشأ نظام است ، نه نظام منشأ علم او . علمهاى بشر انفعالى است و از عالم واقع سرچشمه مىگيرد . علم او منشأ وقوع واقع است و منشأ وجود عينى واقع است .
فعل خداوند ، از اين جهت ، مثل هر عمل خلّاق انسانى است ، مثل كار يك مهندس است كه ادراك او منشأ ابتكار و ابداعى در خارج مىشود ، و قهراً از نظر انطباق هم ديگر معنى ندارد كه با چيزى منطبق شود ، زيرا واقعيتى قبل از آن نيست . اين مطالب مربوط به بحثهاى گذشته در باب حكمت الهى بود .
رابطهء بحث حكمت الهى و برهان نظم
مسألهء حكمت بالغهء الهى با دليل نظم قهراً رابطهاى دارد . اين بحث از يكطرف رابطهاى دارد با آن مسألهاى كه حكماى ما آن را تحت عنوان « العالى لا يلتفت الى السافل » مىآورند ، چون گفتيم كه حكمت مساوى با عنايت است ، و عنايت يعنى اهتمام . عنايت دربارهء مخلوقات يعنى نوعى توجه و اهتمام به مخلوقات ، كه اين اهتمام با اصل « العالى لا يلتفت الى السافل » جور درنمىآيد . البته گفتيم كه به يك معنا جمع آن جور مىشود و آن وقتى است كه حكمت را به همان شكلى كه گفتيم معنى كنيم . در آن صورت آن مشكل هم حل مىشود .
از طرف ديگر رابطهاى هم با برهان نظم دارد . مشهورترين و معروف ترين و عمومىترين دليلى كه الهيون بر وجود خداوند اقامه مىكنند مسألهء نظام موجودات است ، نظام متقن موجودات ، يا به تعبير قرآن « اتقان صنع » ( صُنْعَ اللَّهِ الَّذى أتْقَنَ كُلَّ شَىْءٍ ) « 1 » ، به تعبير ديگر حكيمانه بودن نظام . در حكيمانه بودن نظام ، گذشته از آن حرف اشاعره ، به هر حال نوعى رابطه ميان مقدمات و نتايج و ميان اشياء و غاياتشان هست ، خواه حكمت را به شكل بشرى تفسير كنيم ، يعنى كارى كه انسان از آن كار خودش به هدف مىرسد ، و خواه حكمت را به آن شكلى كه لايق ذات ربوبى است معنى كنيم ، يعنى رساندن اشياء به غايات و اهدافشان . پس به هر حال در مفهوم « حكمت » غايت داشتن و هدف داشتن و رابطهء ميان اشياء و غاياتشان
هامش
( 1 ) . نمل / 88 .