غرض طبيعت اوست ، يعنى طبيعت انسان ، همان طبيعت غير شاعرش ؛ يعنى وجود عينى او - كه غير از دستگاه شعورىاش است - بالذات به سوى استكمال در حركت است ، كمال خودش را جستجو مىكند ، همانطور كه گياه كمال خودش را جستجو مىكند و همانطور كه هر ذرهاى كمال خودش را جستجو مىكند ، با اين تفاوت كه ساختمان اشياء ديگر چنين است كه طبيعت درهمان حركت ذاتى خودش به غايت خودش مىرسد ، ولى حركت ذاتى انسان كافى نيست كه انسان را به غايات و مقاصدش برساند ؛ يك سلسله حركات عرَضى و امورى كه رابطهشان با آن مقصد رابطهء ذاتى نيست لازم است كه انسان اينها را به شكل صنعت فراهم مىكند تا به مقصد واقعى خودش برسد . زمين همانطور كه در مسير خودش قرار دارد ، همان حركت ذاتى آن كافى است كه او را به كمال ممكنش برساند . حيوان در اين مورد حد وسطى دارد . ولى اگر انسان را سر جاى خودش نگه داريم كه با يك تلاش ظاهرى طبيعتش رشد و نمو و تكاپوى خودش را پيدا كند ، به هيچ جا نمىرسد . اين است كه يك تلاش جديد مبنى بر اراده و اختيار انجام مىدهد . در اين تلاش جديد ، انسان مانند يك صنعتگر وسائلى را جور مىكند و يك رابطهء غير ذاتى و يك رابطهء مكانيكى ميان اشياء برقرار مىكند و به اين وسيله به هدف و غايت خودش مىرسد . پس آن نكته اين بود كه غرض فاعل در انسانها هميشه به اين صورت است كه فاعل براى رسيدن به غرضش وسائلى را براى خود استخدام مىكند . نجار مىخواهد براى خود صندلى بسازد ، مىآيد و چوب را استخدام مىكند . غايت براى او چيست ؟ نشستن روى صندلى . آيا نشستن روى صندلى غايت چوب هم هست ؟
نه ، غايت انسان است . چوب در اينجا فقط وسيله واقع شده است . آيا وقتى چوب را صندلى مىكنيم ، چوب را به غايت خودش رساندهايم ؟ نه ، خود ما به وسيلهء اين چوبها به غايت خود رسيدهايم .
غايت داشتن انسان و تأثير آن در شيوهء تعليم و تربيت
گاهى اساساً غايت طبيعت و غايت انسان در دو جهت متضاد قرار مىگيرند ، كه ما اين مطلب را در آن بحثهاى « تعليم و تربيت » هم گفتهايم . اين امر در تعليم و تربيت انسانها خيلى اصل مهمى است . انسانها را چگونه بايد تربيت كرد ؟ دو روش متضاد و در مقابل يكديگر ابراز شده است : يك روش مىگويد هر انسانى را بايد