مىبينيم در يك موجودى كه از دو جنبهء نقص و كمال آميخته است ، چنين معنايى از ذىغرضبودن و حكيم بودن پيدا مىشود . در يك موجود كه از يك جنبه ناقص است و از يك جنبه داراى كمال است ، حكمت به همان معناى غرض داشتن فاعل است .
بيان ديگرى از نظر فلاسفه در حكمت خداوند
ولى مسألهء ديگرى هم هست و آن مسأله اين است كه حكيم بودن به معنى غرض فعل داشتن هم مىباشد و اين مسألهء مهمى است و چنان كه ما با قرائن به دست آوردهايم فرق ميان غرض فاعل و غرض فعل را ، علىالظاهر ، فلاسفه مطرح كردهاند . آن دو بحث قبل ، از متكلمين بود : اشاعره گفتند فعل اللّه اصلًا غرض ندارد ، معتزله گفتند فعل اللّه غرض دارد . اشاعره براى فرار از يك محذور مىگفتند فعل اللّه غرض ندارد ، بدون آنكه محذور ديگر را حل كرده باشند . معتزله براى فرار از يك محذور گفتهاند كه فعل اللّه حتماً غرض دارد ، بدون آنكه يك محذور ديگر را رفع كرده باشند .
فلاسفه آمدند و گفتند فعل اللّه ، هم غرض دارد و هم غرض ندارد ؛ به اين معنا غرض ندارد كه غرض فاعل ندارد ، و به اين معنا غرض دارد كه غرض فعل دارد ، يعنى فعلش ذى غرض است ، كه در اينجا نكتهء لطيفى است كه چگونه فعل ، ذى غرض باشد و فاعل غرض نداشته باشد ؟
تأثير آراء متكلمين در فلسفهء اسلامى
مسألهاى كه مىخواستم عرض كنم اين است كه حدس قريب به يقين ما اين است كه ، چنان كه از قرائن برمىآيد ، اين مسأله در اثر برخورد آراء متكلمين در فلسفه پيدا شده است .
مكرر گفتهايم كه بسيارى از مسائل در فلسفهء اسلامى ، بالخصوص در الهيات ، مرهون برخوردهاى كلامى است ؛ يعنى ابتدا متكلمين مسألهاى را طرح كردهاند ، در حالى كه در فلسفهء يونانى قبلا مطرح نبوده است . وقتى اين مسأله مطرح شده ، فلاسفهء اسلامى ناچار شدهاند كه دربارهء آن بحث كنند و بدين صورت مسألهء جديدى به وجود آمده است . از جملهء اين مسائل اين است : فعل اللّه معلَّل به غرض است ، به اين معنا كه فعل غرض دارد نه فاعل . غرض فعل