هم مبدأ انسان است .
ببينيد : يك نفرى كه در يك كار فنى يا غير فنى وارد مىشود ، هر چه بيشتر در آن كار مداومت كند و ادامه دهد بر پختگى و تجربه و بر معلومات او افزوده مىشود ؛ يعنى كار ، انسان را به وجود مىآورد و انسان كار را . اين است كه خودِ كار مبدأ تكامل انسان است . كار يكى از وسائل تكامل انسان است و حرف درستى هم هست . آنها اين مطلب را از نظر تأثير قهرى كار روى انسان مىگويند . اين بحثى هم كه ما الآن داريم همان مطلب است از وجههء ديگر ، و آن اين است كه انسان كارى را براى رسيدن به غايت و هدف انجام مىدهد ، انسان كار را از قوه به فعل مىرساند ، كار نيز انسان را از قوه به فعل مىرساند ، يعنى آن موجود ذى غرض بالقوه را به ذىغرض بالفعل تبديل مىكند . مثلا انسان مطالعه مىكند . مطالعه ، كار است . انسان مبدأ اين مطالعه است و فاعل مطالعه است ، مطالعه هم فاعل انسان است ، براى اينكه اين مطالعه است كه مطالعه كننده را از متفهّم بالقوه به متفهّم بالفعل مىرساند ، از عالِم بالقوه به عالِم بالفعل مىرساند .
تأثير متقابل ميان فاعل و غايت فاعل
از نظر ديگر باز عين همين مطلب هست ؛ يك نوع تأثير متقابلى ، نه ميان انسان و فعل ، ميان انسان و آن غايت و هدف هست ، يعنى اثر متقابلى ميان فاعل و غايت او هست . اثر متقابلى كه الآن گفتيم ، ميان فاعل و فعل بود كه حسابش جداست . فاعل ، غايت را مىسازد و غايت فاعل را و اين به شكل دور نيست ، چرا ؟ براى اينكه :
غايتى وجود ندارد و اين فاعل غايت را مىسازد . اين فاعل است كه تلاش مىكند و به وسيلهء فعل خود به غايت وجود عينى مىدهد . انسان است كه علم را به وجود مىآورد . علم براى محصّل غايت است ، بعد اين محصل كه فاعل است كوشش مىكند و درس مىخواند و وسائلى را اتخاذ مىكند و آن غايت را كه وجود عينى ندارد وجود عينى مىبخشد . اما از طرف ديگر همين غايت است كه فاعل را فاعل كرده ، ولى وجود علمى و ذهنى غايت ؛ يعنى اگر در همان اول ، قبل از اينكه فاعل شروع به فعل كند اين غايت در ذهنش منعكس نشده بود و اگر اين غايت را تصور نكرده بود ، اگر جاذبهء غايت و مطلوبيت آن او را به هيجان نياورده بود و اگر ميل او را تحريك نمىكرد و ارادهء او را منبعث نمىكرد ، اين شخص فاعل اين فعل نمىشد و