پس ممكن است كه به جاى آن راه پر پيچوخم بگوييم كه حكمت در خداوند به معنى اين است كه هيچ كار عبث از او صادر نمىشود ، همهء كارهاى خداوند بر اساس يك مصلحت و غرض است ، و حكيم بودن خداوند عبارةٌ اخرى از اين است كه بگوييم فعل اللَّه معلَّل به غرض است .
آن وقت است كه آن بحث معروف متكلمين كه از قديمالايام ميان دو فرقهء معروف معتزله و اشاعره مطرح بوده است پيش مىآيد . معتزله معتقد بودند كه فعل اللَّه معلَّل به غرض است چون خدا حكيم است . اشاعره مىگفتند نمىشود كه فعل اللَّه معلَّل به غرض باشد چون اين بر خلاف علوّ ذات حق تعالى است .
پس ممكن است گفته شود كه خوب است حكمت را اين جور تعريف كنيم :
حكيم يعنى كسى كه فعلش داراى غرض و مصلحتى باشد ، و غير حكيم و عابث يعنى كسى كه فعلش بدون غرضى باشد .
بررسى تعريف كلامى « حكمت »
جواب مىدهيم كه : اين درست است و همين جور هم گفتهاند و تعبير كلامى حكمت همين است ؛ يعنى تعريفى كه متكلم از « حكمت » مىكند همين است و راهش در تعريفات هم همين است ، ولى اگر همين را خوب بشكافيم در نهايت امر مجبوريم كه تعريف حكما را بگيريم . البته حكما به اين شكلى كه من تعريف كردم تعريف نكردهاند ، ولى حرفشان اگرچه به طور مجمل گفتهاند همين است . آنچه كه ما در مقام تعريف « حكمت » به دست آورديم سخنى است كه شيخ در « تعليقات » گفته است . حتى در شفا هم به اين تعبير نيست . بعد هم مرحوم آخوند همان حرف شيخ را در اسفار آوردهاند و چيز ديگرى نياوردهاند .
مىگوييم كه صرف معلل به غرض بودنِ فعل براى حكيم بودن كافى نيست ، براى اينكه ممكن است فعل معلل به غرض باشد در حالى كه غرضها متفاوت است ؛ يعنى گاهى انسان در ميان چند غرض و مصلحت قرار مىگيرد . هر مصلحت براى خودش يك غرض است . غرض و مصلحت يك چيز است . اگر انسان مصلحت بزرگتر را رها كرد و مصلحت كوچكتر را انتخاب كرد ، فعلش معلل به غرض است و عبث هم نمىباشد كه فعلش هيچ غايت و غرض و مصلحتى نداشته باشد ، ولى درعين حال از روى حكمت نيست ، براى اينكه مصلحت بزرگتر را رها كرده و مصلحت