نتيجهاى رسيدهايم و اين معنا را به دست آوردهايم ، چون ممكن است كسى بگويد شما از كجا مىگوييد كه كلمهء « عنايت » يا كلمهء « حكمت » به معنى علم به نظام احسن و فاعل و راضى بودن به نظام احسن است كه مىگوييد حكيم بودن خداوند به اين معناست كه كون الواجب عالماً بالنظام الأحسن و فاعلًا بالنظام الأحسن و راضياً بالنظام الاحسن ؟ اينها از كجا درآمدهاند ؟ مىگوييم از اين ريشهها در مىآيند .
پس حكيم بودن حق تعالى با عليم يا خالق يا مريد بودن يا مجموع اينها فرق مىكند . اين قهراً يك مفهوم خاصى مىشود كه گستردهتر است . اين تعريفى بود كه ما از حكمت حق تعالى كرديم .
تعريف كلامى حكمت
ممكن است كه ما كلمهء « حكمت » را يك جور ديگر هم معنى كنيم و بگوييم كه چه لزومى دارد كه حكمت را آن گونه معنى كنيم ؟ يك جور ديگر كه خيلى هم سادهتر است مىتوان « حكمت » را تعريف كرد ، كه معمولا هم اينجور تعريف مىكنند . مىگويند حكيم بودن از صفات فعل است ، چه در انسان و چه در غير انسان . حكيم بودن درمقابل عابث بودن و لاغى بودن است . اگر انسان كارى انجام دهد بدون داشتن يك هدف و يك غايت و بدون اينكه نتيجهاى از كار خود در نظر داشته باشد ، اين شخص را « عابث » و فعل او را « عبث » مىگوييم . ولى اگر كسى در كارش غايتى و هدفى داشته باشد فعل او را عبث نمىدانيم ، بلكه آن را حكيمانه مىدانيم . مثلا كسى را فرض كنيد كه حركت مىكند و به سوى يك چراغ مىرود براى اينكه درس بخواند . در اينجا كار او يك « براى » دارد . اگر بپرسند : لِمَ ؟ جواب مىدهد : براى فلان مصلحت ، چون بر اين كار يك مصلحت و يك فايده مترتب است . حالا ما اينجا مىگوييم مصلحت . ممكن است شما بگوييد مصلحت يعنى صلاح حال خود فاعل . اين فرقى نمىكند . چون بر اين كار يك مصلحت مترتب است ، اين را مىگوييم فعل صحيح و حكيمانه . اما اگر شما فرض كنيد كه كسى حركت مىكند بدون اينكه يك مقصدى داشته باشد و سر ساعت معينى خود را به يك نقطهء معين هم برساند ، مىگوييم اين كار عبث است ، يعنى بر اين كار مصلحت مترتب نيست .