آن را در رديف « عنايت » به كار مىبرند مناسبتر بود ، زيرا هم مفهومش از نظر معنى عرفى و لغوى روشنتر است و هم اينكه يك اصطلاح رايج در معارف اسلامى است .
دربارهء ذات حق گاهى مىگوييم ذات حق عليم است ، صفت علم را برايش اثبات مىكنيم . علم در مقابل جهل است ، اينكه به چيزى از واقعيتها جاهل نباشد و چيزى از او مخفى نباشد ( لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِى السَّمواتِ وَ لا فِى الْارْضِ ) « 1 » . اين مناط علم است .
گاهى صفت صانع بودن يا خالق بودن يا علت بودن را برايش ذكر مىكنيم ، مىگوييم واجب تعالى مبدأ همهء اشياء است ، خالق همهء اشياء است ، فاعل همهء اشياء است ، صانع همهء اشياء است ، به هر تعبيرى كه بخواهيم بيان كنيم .
گاهى صفت اراده براى خداوند ذكر مىكنيم ، يعنى مىگوييم حق تعالى اشياء را به ارادهء خودش به وجود آورده است ، اشياء با مشيت حق به وجود آمدهاند ، در مقابل اينكه اشياء مثلًا از يك مبدأ بلا مشيّت صادر شوند .
اما وقتى عنايت يا حكمت را براى خداوند ذكر مىكنيم ، آيا صرف مفهوم عليم بودن را مىخواهيم بيان كنيم ؟ نه ، عليم بودن به همه چيز ولو آنكه بگوييم بكلّ شئ عليم ، كافى نيست براى اينكه مفهوم حكيم بودن صدق كند . آيا وقتى مىگوييم حكيم ، صرف فاعل همهء اشياء بودن را مىخواهيم بگوييم ؟ نه . پس صرف عالم بودن مناط حكيم بودن نيست و صرف فاعل بودن مناط حكيم بودن نيست ، كما اينكه صرف مريد بودن هم ملاك حكيم بودن نيست . پس حكيم بودن چيست ؟ حكيم بودن ريشهاى در علم دارد و ريشهاى در فاعليت و ريشهاى هم در اراده ، اما نه اينكه اگر مجموع اينها را روى يكديگر بگذاريم حكمت بشود . نمىشود گفت حكيم يعنى عليمِ فاعلِ مريد . ممكن است كه براى ذاتى عليمِ مريدِ فاعل را فرض كنيم ولى درعين حال حكيم بودن را براى او اثبات نكنيم . پس حكيم بودن چيست ؟
اين است كه تعريف حكيم بودن كمى مشكل مىشود . حالا بايد جستجو كنيم و يك تعريف رسايى برايش پيدا كنيم . اين كار را فلاسفه آنچنانكه بايد نكردهاند . پس اساساً دنبال لغت حكيم برويم و ببينيم كه اين لغت كه حس مىكنيم با عليم بودن و فاعل بودن و مريد بودن قرابتى دارد ولى در عين حال هيچكدام نيست و مجموع بايد
هامش
( 1 ) . سبأ / 3 .