چهارگانه برى است . بنابراين نه حدى براوست و نه برهانى . واجبالوجود نه داراى كميت است و نه داراى كيفيت . كميت به جسم مربوط است و كيفيت به جسم و ماده هر دو . واجبالوجود داراى ماهيت نيست . أين و متى و حركت كه همه از مختصات ماده است در واجبالوجود راه ندارد . وقتى هم كه اثبات وحدت براى واجبالوجود كرديم معلوم مىشود كه او ندّ و شريك ندارد . او ضد هم ندارد چون ضد هم از احكام و از امورى است كه تحت ماهيت درمىآيد . دو چيزى كه در جنس قريب با يكديگر شريكند و بينشان نهايت اختلاف است با هم ضديت دارند .
و أنه واحد من جميعالوجوه ، لأنه غير منقسم لا فى الأجزاء بالفعل و لا فى الأجزاء بالفرض و الوهم كالمتصل و لا فىالعقل بأن تكون ذاته مركبة من معان عقلية متغايرة تتحد منها « 1 » جملة .
او واحد من جميع الجهات است
او يك واحد من جميع الجهات است . ما در مقابل « واحد » « متكثر » را داريم . به آن چيزى « متكثر » مىگوييم كه منقسم باشد ، يا منقسم بالفعل يا منقسم بالقوه .
منقسم بالفعل مانند دانههاى اين تسبيح كه هماكنون كثير است و از يكديگر منفصلند و جدا از هم هستند . اين را « منقسمبالفعل » مىگويند . بعضى از اشياء منقسم بالقوه يا بالفرض هستند . يك خط ، بالفعل منقسم نيست ولى به حسب فرض ذهن قابل انقسام است . اين را « منقسم بالفرض » مىگويند . ( البته شيخ به اين تعبيرى كه من مىگويم نگفته است . ) بعضى از اشياء منقسم بالقوه هستند ، يعنى نه فقط ذهن مىتواند آنها را منقسم كند ، در خارج هم قابل انقسام است و در خارج هم انقسام را قبول مىكند ، مثل جسم كه منقسم شدن به دو قسمت را قبول مىكند . واجبالوجود حتى منقسم در عقل هم نيست . انقسام عقلى يعنى اينكه يك شئ داراى ذاتى باشد كه عقل بتواند ذات او را به اجزائى تحليل كند ، به جنس و فصلى تحليل كند . در ذات واجبالوجود هيچيك از اين كثرات و انقسامات نيست .
هامش
( 1 ) . در بعضى از نسخهها هم « بها » است ولى اگر هيچكدام نباشد بهتر است .