نقل كلام به آن علت تامه مىكنيم . آن علت تامه چرا در اين وقت حادث شد ؟ آن هم حادث است و علتى مىخواهد . لابد علتِ علت تامه قبلًا موجود نبوده و در اين وقت موجود شده كه علت تامه هم در اين وقت موجود شده است . نقل كلام به علت علت تامه مىكنيم . در نهايت امر او هم احتياج به يك علت ديگر دارد . اگر ما غيرمتناهى علت حادثه در نظر بگيريم باز به جايى منتهى نمىشود ، چون در آخر حادثها بايد برسند به يك امر غير حادث . اگر به امر غيرحادث مىرسد ، اين سؤال پيش مىآيد كه اگر آن امر غير حادث الآن وجود پيدا نكرده و قبلًا وجود داشته است چرا معلولش از او منفك شده است ؟ اگر آن هم الآن حادث شده ، كه قديم نيست ، و اگر در قديم بوده و معلولش حالا حادث شده است انفكاك معلول از علت تامه چگونه توجيه مىشود ؟ پس ما مطلب را از همينجا شروع مىكنيم ، مىگوييم اين نور برق كه حادث شده علتى دارد . علتش حادث است يا قديم ؟ اگر علتش قديم است چگونه اين حادث از علت قديم خود منفك شده است ؟ اگر علت حادث است خود آن حادث هم احتياج به علتى دارد . نقل كلام به آن علت مىكنيم كه حادث است يا قديم ؟ اگر قديم است چرا منفك شده است ؟ و اگر حادث است اين هم احتياج به علت دارد .
ربط حادث به قديم مسألهء همهء فلسفههاست
اين مسألهاى است كه براى همهء مسلكها و همهء فلسفهها مطرح است . در همهء فلسفهها رابطهء علت و معلول را يك رابطهء ضرورى مىدانند و به اصطلاح امروز يك رابطهء جبرى مىدانند ، يعنى يك رابطهء لايتخلف . معناى رابطهء لايتخلف اين است كه با پيدايش علت ، امكان تخلف معلول نيست و تخلف آن محال است . اين اختصاص به فلسفهء الهى ندارد ؛ در فلسفهء مادى هم همين اصل مطرح است ، بلكه در همهء فلسفههاى عالم مطرح است . آيا تخلف معلول از علت تامه امكان دارد ؟ نه ، امكان ندارد . آيا مىشود يك شئ حادث شود بدون آن كه علت تامهاش وجود داشته باشد ؟ نه .
آيا مىشود علت تامه وجود پيدا كند و معلول حادث نشود ؟ نه ، اين هم محال است .
حالا كه چنين است ما چگونه مىتوانيم وجود حادثههاى پىدرپى را توجيه كنيم ؟ كسانى كه مىگويند حادثِ زمان قبل علت است از براى حادثِ زمان بعد ، و اين حادث هم علت است از براى حادث زمان بعد ، و به اين ترتيب جلو مىروند ،